نمی دانم برای چندمین بار است که به ساعت نگاه می کنم!! حتی نخوابیدن شب هم نتوانسته است سختی اش را تحمیل کند. سخت منتظرم! دعوتش کردم و حتی راننده ام را فرستادم تا سختی راه بر بدن رنجورش اثر نگذارد! بارها به او گفته ام چقدر دوستش دارم و برای دیدنش مشتاقم. یکی یکی مشغول شمارش محبت هایم می شوم که صدای در...
در را که باز می کنم بهت زده به چهارچوب در چشم گرد می کنم! باور کردنی نیست! این نارفیق اینجا چه می کند؟؟ آن هم حالا که منتظر او هستم! ذوقم کور شده است با خودم می گویم نصفه شبی هم مگر وقت گدایی است. می خواهم بگویم مگر چندین بار نگفتم که از من دور نشو؟ مگر نگفتتم من جز خوبی چیزی برایت نمی خواهم؟ مگر...
از زیر آن سر پاییین انداخته شده لبهایی تکان می خورد و با تاخیر صدای وجودم را می لرزاند:
- به خاطر او که منتظرش هستی!!! بدبختم که این موقع آمدم...
نمی توانم هرچه می خواهد ندهم...
با همه گناهانم مطمئنم که دیشب بخشیده شدم! و هرچه می خواستم از او گرفتم! بهترین زمان را برای گدایی انتخاب کردم.
نوشته شده توسط محمد حسيني در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 12:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از همه چیز بی خبر بود از همه چیز .
برای خودش و مردم آواز می خواند. گوش خراش. خودش می دانست . برای همین نمی گذاشت
صدای آواز از دلش بیرون بیاید. حبسش کرده بود و گه گاه که خوشحال می شد رهایش می
کرد تا در کوچه های زمزمه چرخی بخورد. مثل خودش که زندانی شده بود. البته جای
صدایش بهتر از بیمارستان بود!! و باز دلش برای خودش و این بار صدایش هم سوخت.
ناگهان بی مهابا رهایش می کند چند کلمه. فقط چندحرف! و این بار دلش فقط برای خودش
می سوزد و باز صدایش را حبس می کند. فهمیده است که تا حرف نزند کسی نمی فهمد مثل
خودشان نیست یا مثل آنها فکر نمی کند. سرش را پایین می اندازد وبه سرعت راه رفتنش
اضافه می کند. مردم مثل سیاهی لشگرهای فیلم سیاه و سفید می شوند و چون سایه ایی از
کنارش می گذرند. چشم بسته راه همیشگی را می رود و البته عابرهای همیشگی هم مثل هر
روز راه باز می کنند. سرش را که بالا می آورد آدمهایی را می بیند که با بقیه فرق
می کنند رنگی هستند و تنها می خندند! با لبخندی جوابشان را می دهد و با همان سرعت
به راهش ادامه می دهد. ولی نه!! انگار این آدمهای رنگی دست بردار نیستند!! پیش
خودش فکر می کند اگر بهشان رو بدهد حتما فردا می آیند سلام می کنند و لابد پس فردا
هم می خواهند بیایند این یک متر زیر پل را هم شریک شوند! از بس می خواهد سرش را
پایین بیاندازد بینی اش چسبیده است به سینه اش!! تازه کفش هایش را می بیند که
دمپایی شده! ازآدمهای رنگی خجالت می کشد و مانند پاهایش خودش را جمع می کند. سرش
را بالا که می آورد یکی از آدمهای رنگی را می بیند که کنارش آمده است تند راه می
رود.- با اینکه مرد راه نمی رود کنارش ایستاده است- حواسش به مرد پرت می شود. ذل
زده است به چشمهایش و با چشم هایش می شنود که مرد می گوید چرا فکر نمی کنی؟! دلش
به حال مرد می سوزد. بیچاره حتما بیمارستان هم نرفته است! دلش که می سوزد وابسته اش
می شود می خواهد سر حرف را باز کند برای همین مثل مردم سیاه و سفید از گرمی هوا
حرف می زند از گرانی ، فقر ، رفتن برق....
مرد رنگی خنده تمسخر آمیزی می کند و ناپدید می شود. سعی می کند اعتنا نکند.
دلش می خواهد برود آسمان و از آنجا با
باران بیاید پایین و بشود یکی از این سیاهی لشگرها! مردمی که انگارمثل سایه او
سیاه اند و سایه های سفید دارند! با خودش می گوید جهنم! حالا این همه آدم سیاه وسفید
و شیک با لباس های اتو کشیده و کفشهای واکس زده با ماشین ها و خانه هایی بی رنگ که
خیال می کنند درونشان هستند! من هم مثل آنها. اگر فکر می کنند هست لابد هست
دیگر!!! نه! اولین قراردادش که روی ستون پل نقاشی کرده بود یادش می آید...
فقط خودش درست فکرمیکند...
کم کم بقیه را هم به خاطر می آورد نباید سیاه و سفید شود. نباید آواز بخواند
نباید ...
باید مثل خودش باشد مثل خودش.
نوشته شده توسط محمد حسيني در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 9:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
اصولا هر سال 13 رجب را روزه بوده ام. ولی اینبار به رسم این چند وقت اخیر مسافرم! و روزه که هیچ! می ترسم نمازم هم قضا شود!! باز به فکر این می افتم که تغییر کرده ام. انقدر تغییر کرده ام که خوب یا بدش را شک دارم! برای چندر غاز بیخیال اعتکاف و روزه شده ام! چندر غاز است دیگر چه فرقی می کند؟ صفرهایش که حساب نیست ! بلیط که می گرفتم خودم را با این فکر راضی کردم که انشاالله رجب سال بعد!! و بدون آنکه فکر کنم سال بعد هم هستم یا نه!! راضی شدم. به همین راحتی. الان که می نویسم یکدفعه یاد مهدی افتادم پارسال دقیقا روز تولد مولا، حسین بهم خبر وحشتناک گم شدنش را داد! و مهدی مطمئنا فکر نمی کرد دیگه نتونه رجبی را روزه بگیره...
همه این اشکها که می ریزم به خاطر مهدی نیست!! برای خوش خیالی خودم هم اشک می ریزم که چطور حاظر شده ام بفروشم به هیچ! هنوز حرف نزده بیدار می شود این نفس وامانده که:
- های سید!!! به کجا چنین شتابان؟!! مگر یادت رفته است که قول داده ایی پول دار شوی؟ به کی؟ به خودت قول ندادی؟!!!
بعد که سکوت می کنم سوارم می شود!
- به همین زودی فراموش میکنی؟! چندر غاز چیه مرد مومن؟ 100 ملیون پول!! حالا این همه سال که می آید وقت داری روزه بگیری! تازه مگر همه این پول ها را برای خودت می خوای؟ یادت رفته خیریه را؟؟
انگار راست می گوید قرارداد کمی نیست!! بیچاره نفس خوبی است ها!! به فکر بدبخت بیچاره هاست! یا علی که می گویم بروم طرف راننده باز شروع می کند...
- نصفه شبی نمی بینی همه خواب اند!! یعنی نماز را یک روز نخوانی جهنمی می شوی؟! مسافر که نماز ندارد! بگیر راحت بخواب...
نه خودش است!! همان نفس همیشگی. با همان زبان بازی های قبل. هنوز از ایستادن برای نماز صبح خبری نیست! تصمیم می گیرم بروم جلو به راننده بگویم همین جا نگه دارد کنار جاده نمازم را بخوانم! فکر تغییر کردنم مدام از جلوی چشمانم می گذرد و نفسم که مثل صیادانی که از دور طعمه خود را می پایند، به من نگاه می کند . به سختی از زندان این صندلی راحت در می آیم کشان کشان به سمت جلو می روم. سعی می کنم چشمانم را درویش کنم! خب شب است دیگر وحتما نمی فهمند در خواب روسریشان کنار رفته است!! و شاید این اتوبوس های جدید اینطور است! سرویس ویژه! فکر کنم یعنی فضای خصوصی!
جاده تاریک تاریک است. ظلمات! پیرمرد چشمها را دوخته است به شیشه و تکان نمی خورد. فقط نگاه می کند و نگاه. هنوز به جلو نرسیده ام ولی از آیینه مرا می بیند با این حال محل نمی گذارد . حتی وقتی با خوشرویی سلام می کنم و خسته نباشید می گویم! هم انگار نه انگار . به انسان حس عدم دست می دهد ناخودآگاه! به هر حال نصفه شبی نیامده ام چاق سلامتی کنم! با لحن جدی تری می پرسم :
کی برای نماز صبح می ایستید؟؟
باز جوابی نمی آید. نکند چشم باز خوابش برده است! این بار صدایم کمی بلند تر می شود و باز منتظر می مانم تا صدایی از جایی ناشناخته به گوش می رسد! خوب که دقت می کنم می بینم لبهای پیرمرد زیر سبیل پرپشتش تکان می خورد...
ما اصولا وای نمیسیم ولی چشم شما بفرمایید اولین جایی که رسیدم نگه میدارم...
جوابم را گرفته ام ولی دلم نمی آید چیزی نگویم و البته نمی دانم چه بگویم! ناگهان پیرمرد سرش را از شیشه جدا می کند و با نگاهی عاقل اندر سفیه سر تا پای مرا با یک نگاه می بیند و باز چشم می سپارد به جاده! این نگاه حرفهای زیادی برای گفتن داشت که واضح ترینش "هِری" بود!! ِ تشکر زوری می کنم و باز با چشمان درویش شده به سمت صندلی ام بر می گردم!
بازاین چند خط را می نویسم. ناخودآگاه یاد آخرین باری که با اتوبوس به تهران می رفتم می افتم! باز اشک راه خودش را پیدامیکند. یادش بخیر چه چیز هایی که ننوشتم! وبعد از همه آن ذوق و شوق گذشتم و همه نوشته ها را به امانت سپردم به رودخانه! عصابم بهم می ریزد باز. این نفس لعنتی هم که ول کن نیست تا می بیند دارم کم می آورم شیر می شود. برای این که به او ثابت کنم هنوز قوی هستم تصمیم می گیرم باز بروم خدمت آقای راننده! چشمانم را بیشتر درویش می کنم و باز به سمت راننده می روم. اینبار زودتر به حرف می افتد و با همان صدای کلفت داد می زند که
- الان میرسیم نترس
لحنش مثل نفسم است! از وسط راه برم می گرداند و باز می آیم می نشینم سر نوشتن! یاد خاطرات تهران سال پیش می افتم ! چقدر سخت بود غریب شدن در غربت
باز به حال خودم گریه میکنم. کاش می شد برگردم...
نوشته شده توسط محمد حسيني در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 1:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
صداي قيچي كه مي آيد شروع مي كند. مثل اينكه موترش
روشن شده باشد...
(صداي قيچي در پشت زمينه شنيده مي شود...)
شنيده ايد! آقا سيد ؟!! جوابي نمي دهم. به تصوير آينه
خيره شده ام!!! چطور نشينده ايد؟! واين
بار او خيره مي شود به من و خودش! با نگاهش به من مي فهماند تا جوابي ندهم از
اصلاح مو خبري نيست!!! اصلا يادم نيست چه چيز را شنيده ام! در عالم خيال خودم
زندگي مي كردم مثل هميشه. خودش مي فهمد حواسم جمع نبوده است باز مي گويد... پرسيدم
حرف هاي اين آقاي عباس ... ( به علت جلوگيري از فيلتر شدن از ذكر فاميل معذوريم!!!!)
را شنيده ايد! سرم كه پايين مي آيد باز صداي قيچي بلند تر مي شود. انگار دلگرم شده
باشد شروع مي كند به كوتاه كردن مو و حرف زدن...
" عجب حرفهايي زده ها! ديگه آبرو براي هيچ كدوم
نگذاشته!!! ولي چه فايده..."
اينبار انگار اميد گذشته كور شده است. با نا اميدي
قيچي مي زند. معلوم است دارد با خودش فكر مي كند و البته غصه هم مي خورد باز هم
آرام. حالا حواس من جمع شده است كه نكند مو هايم خراب شود!!! ولي او اصلا حواسش
نيست گاهي نوك قيچي به پوست سرم مي خورد و
من هم براي اينكه نشان بدهم سرم درد گرفته است چشمانم را به نشانه درد مي بندم
وباز ميكنم البته با كمي اغراق!!
آرايشگاه ساكت شده است. دلم براي لحجه آبادانيش تنگ
شده است. جوانك سني ندارد كه بخواهد اينطور فكركند و حسرت بخورد!! شايد 4- 5 سال
بزرگتر از من باشد. قدي كوتاه دارد و به سبك آباداني ها حرف مي زند و لباس مي پوشد.
مو ها و ريش هايش هميشه مرتب است و البته از همه مهمتر آرايشگر ماهري است. عادت
دارد به زياد حرف زدن و خب من هم كه كم نمي آورم. البته نميآوردم! شايد سكوت من
جرات حرف زدن را از او گرفته است نمي دانم.
باز يكهو موترش روشن مي شود صداي قيچي هم باز بيشتر مي
آيد...
"من كه مي خوام آقا سيد برم زرتشتي شم...
والا.... ( به سبك آباداني ها چندتا قسم جانانه امام رضايي و حضرت عباسي هم مي
خورد!!!!) ديگه خسته شدم چقدر دروغ!!!!! مگه شما نمي گيد خدا خودش جواب همه رو
ميده پس كي!!! كي مي خواد حق كسايي كه از اسمش سو استفاده مي كنن را بده!!!..."
بيچاره باز
دلش پراست. دلم برايش مي سوزد بد جايي گير كرده است و جز خودش كسي نمي تواند نجاتش
دهد! مي خواهم برايش بگويم كه نبايد كساني كه ادعاي اسلام مي كنند را با اسلام
قاطي كند ولي فكر نمي كنم بپذيرد من هم نمي گويم. مي خواهم بگويم مشكلي نيست كه شك
كرده است باز بروم بالاي منبر فرياد بزنم
كه شك گذرگاه خوبي است... از خودم خجالت مي كشم كه مدت هاست خانه اختيار كرده ام
دراين گذرگاه!!
از آرايشگاه كه بيرون مي آيم هنوز در فكر جوانك
آرايشگر هستم. فكر مي كنم بيچاره وضعش بدتر از من است خيلي بدتر! من گاهي باز ماه
كاملي مي بينم در آسمان كه بتوانم دلم را
خوش كنم ولي او ...
تازه يادم مي آيد ماه كامل ديشب نگاهش را در تاريكي
ناشي از برق رفتگي دوخته بود به من!! چرا فراموش كرده بودم...!!!
خدايا كمك كن
نوشته شده توسط محمد حسيني در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 12:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
کسی آرام زمزمه میکند...
گویی قافیه های شعرش زهرا زهرا است ...
از تنهایی می گوید و نامردی زمانه. از فراموشی می سراید و از بد عهدی مردم دون...
با هربار گریه کردن گویی زمین و زمان دگرگون می شود...
به یاد شبی می افتد که امانت رسول خدا را باید پس می داد ولی با پهلوی شکسته...
دیگر چاه هم تحمل گریه هایش را ندارد...
نوشته شده توسط محمد حسيني در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 7:19 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
روزی که از ساعت صفرش اینطور شروع شود خدا به داد آخرش برسد. بابا خوابش نمی برد باز. مدام برایش حمد شفا می خوانم. مامان می گوید. بابا که خوابش می برد تازه کامپیوتر را روشن می كنم یک هفته هست که سر کلاس طرح5 نرفته ام و خب کار هم نکرده ام. اصلا یادم رفته است طراحی در دانشگاه یعنی چه!!! حال حرف زدن را هم كه دیگر ندارم پس برای کرکسیون باید کار کرد...
دستان بابا در خواب روی تخت را می گردد و بادبزن را پیدا می کند. دستانش به سختی می لرزد و بادبزن را تکان می دهد گرمش شده است طرح را بیخیال! بابا گرمش است. روی تخت که می نشینم چشمان بابا باز می شود لبخند می زند دستم را می گیرد و آرام با من سخن می گوید اشکم را نگه می دارم برای وقتی خواب است و به رسم همیشگی دستانش بعد پیشانیش را با لبانم لمس می کنم. آرام می شود. بادبزن را کنار می گذارد و زود می خوابد. چند ثانیه که می گذرد مطمئن می شوم باید برم سر طرح!!! پلان حل می کردم انگار... شاید دیگر ننویسم باید کرکسیون کنم فردا!!!
...
صبح باید باز مزاحم مجید شوم نمی دانم با چه عقلی ماشینم را فروختم!!! یک رخت خواب کیف بر می دارم ببرم دانشگاه! امتحان تربیت بدنی دارم.... چند روزي هم مي شود كه نتوانستم بروم صبح بدوم. فكر نمي كنم بتوانم درست حسابي امتحان بدهم.
...
تمام توانم همين بود. انگار نصف راهش را در موقع دويدن خواب مي ديدم .اگر نه همين 2دور را هم بعيد مي دانم كه مي توانستم بدوم. ظهر باز امتحان تربيت دارم. در كلاس را كه مي زنم و و وارد يك اتاق تاريك مي شوم هنوز نرفته برم ميگردانند! حق با خانم دكتر است دير رسيده ام من هم از خدا خواسته مي روم به محل خواب هميشگي با خيال راحت تخت مي خوابم كه اس ام اس مي آيد كه بيا سر كلاس!!! خانم دكتر گفته است!! چهار پايه هم بيار صندلي نيست!!! ولش كن !! باز ميخوابم بعد زنگ مي زنند!!! به سختي از خواب دل مي كنم و به طرف كلاس مي روم كه اس ام اس از عامل نفوذي مي آيد كه جريان سر كاريست!!!!!!!!!!!!!! زير سر مرتضي است باز!!!! كلاس دكتر تيموري تشكيل شده است. مي روم سركلاس آقاي دكتر.
...
كلاس شهري كه شروع مي شود در خاطرات خواب زندگي مي كنم. چشمانم نيمه باز است و باز سلام نكرده آمده ام سر كلاس!! رفتارم نسبت به قبل خيلي عوض شده است. خيلي!! به قول بچه ها خودم را مي گيرم!! دلم تنگ شده است براي يك بگو بخند دوستانه ولي چيزي كه نمي گذارد غرور نيست خستگي است. مي خواهم فرياد بزنم و اين را بگويم ولي خب باز نمي شود و اصلا مگر فرقي مي كند يا مگر مي فهمند چه مي گويم!!؟ شروع مي كنم به نوشتن. بچه ها شهر هاي خود را توضيح مي دهند ومن اصلا گوشم بدهكار نيست . حرف نمي زنم مي نويسم. سخنراني دكتر مدني پور برايم انگيزه گوش كردن ايجاد مي كند. شايد به خاطر اين است كه يك بار از نزديك به صحبت هايشان گوش كرده ام.
...
از كلاس تربيت بدني كه مي آيم باز سلام آرام مي كنم و وارد كلاس مي شوم.تقريبا با نكردن فرقي ندارد. خسته ام. گرسنه تنشه و آفتاب خورده. احتمالا مو هايم هم بهم ريخته است. مثل هر روز، حمام نرفتم. نزديك پريز مي نشينم و چشمهايم را مي دوزم به صفحه مانيتور. نمي خواهم روبرو را ببينم. كم كم فضاي شاد كلاس همه سنگينيش را روي دوش من خالي مي كند. قدرتم كم شده است. مجبورم عينكم را بردارم تا چيزي نبينم. مجبورم. گوشهايم لابلاي صداي آهنگي كه مي آيد صداي خنده را تشخيص مي دهد ولي گوشش بدهكار نيست كه زندگي همه اش سختي نيست! اينبار گوشهايم كه سالها شنونده بوده اند شروع به حرف زدن مي كنند...
مگرنمي گفتي مرده ايي!!!! مگر تصميم نگرفته بودي كه ديگر نيايي دانشگاه! بنشيني سر اين كلاسهايي كه بيشتر برايت عذاب است تا استراحت شب گذشته! و مگر ديگر هستي كه مي آيي! نمي بيني كسي اعتنايت نمي كند! راست مي گفتي، كسي نمي فهمد سختي يعني چه.
...
كركسيون كه تمام مي شود از كلاس مي گريزي. فرار مي كني از اين همه فشار باور كردن يا نكردن! از اين همه خاطره. از اين هم سنگيني. هميشه فكر مي كردي تحملت زياد است ولي اينبار مي فهمي كه نه اصلا . فرار مي كني باز هم. به سختي همه فكرهاي خراب را گوشه اي مي گذاري كه جلوي چشمت نباشد. اين همه كار سرت ريخته است. تازه يادت مي آيد. به قول بچه ها مهم شده اي. قرار دادهاي چند صد مليوني مي خواهي ببندي. هنوز درست تمام نشده پروژه ملي داري براي طراحي!! و خودت از همه بيشتر مانده ايي كه مگر آدم قحطي است!!! ولي خب يك هفته پيش به امام جمعه كار تحويل داده اي و پنجشنبه بايد سر ميز مذاكره با فرماندار و چندتا آدم مهم ديگر بنشيني!! حول برت مي دارد كه نكند مهم شده ايي مهندس بعد از اين! و اصلا بايد به توصيه اساتيد گوش كني و بروي دنبال كار و با روابط عمومي بالا يي كه خدا ارزاني كرده است يك شركت مشاور درست حسابي دست و پا كني و پول دار شوي . روابط عمومي بالايي كه در گفتن 2 كلمه معمولي مانده است وهر چه تلاش مي كند به جايي نمي رسد.
...
به اصفهان كه مي رسم با اين بار سنگين حوس پياده روي مي كنم! حوس كباب تركي هم كرده ام. فرقي نمي كند كجا فقط كثيف باشد. چرب و پر نمك!! خسته شدم از اين رژيم لعنتي. ديگر برايم مهم نيست كه لاغر بشوم. خاطرات تلخ امروزم به كنار. براي خودم كه مهم نيست براي كس ديگري هم كه حتمي نيست.
...
چند ثانيه ايي مانده است تا ساعت صفر شود. هزار كار كرده ام از بعد دانشگاه. باز كنار تخت بابا نشسته ام و بابا که خوابش می برد تازه کامپیوتر را روشن می كنم دو هفته هست که سر کلاس طرح نهايي نرفته ام و خب کار هم نکرده ام...
نوشته شده توسط محمد حسيني در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 11:30 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
در تاريكي شب ذل زده ام به اين صفحه مانيتور كوچك و به سختي حروف فارسي را براي تايپ پيدا مي كنم. نور ماه كامل باز صورت بابا را گرفته است تا مطمئن شوم كه چشمهايش بسته است خوابيده است. سخت نفس مي كشد و هر از چند گاهي پاهاي لاغرش را تكان مي دهد و كلماتي نامفهوم به زبان مي آورد و بعد باز زود ساكت مي شود...
ديگر به حرف زدنش عادت كرده ام مثل قبل تا حرف مي زند گوشهايم را تيز نمي كنم ببينم از چه سخن مي گويد و کدام خاطزه زندگی را باز گو میکند.نمی خواستم مچش را بگیرم ولی نمی دانم کنجکاوانه در حرفهایش به دنبال چه می گشتم!!!! گاهي مي توانم به سختي بفهمم كه بابا بابا مي كند و بابا يعني من! دست كه مي گذارم روي سرش عرق يخ كرده است نبضش را مي گيرم تند تند ميزند. فشار سنج مي آورم وصل مي كنم و گوشي رابه گوشم ميزنم تا صداي دنيا را نشنوم ...16 روي 9 يك مقدار زياد شده است ولي بدك نيست باز ميآيم مينشينم پشت اين صفحه نوراني و هرچه اين چند دقيقه اتفاق افتاده است را تايپ مي كنم! همين جا مستقيم روي نت!! با اين تكنولوژي واير لس!!!
اول خرداد تمام شده است ولي گمان نكنم هيچ وقت تمام شود اين اول خرداد لعنتی!!!!!!!!!
خيلي سخت بود... خيلي
آنقدر سخت كه خدا را شكر مي كنم كه چيزي را نگه نداشته ام از نوشته هايم . ديگر گمان مي كنم اشكهايم هم تمام شده است و نبايد بنشينم در يكمين سالگرد در گذشت جوان ناكام: خودم اشك بريزم. درست است كه جوان خوبي بود ولي خوب قسمتش اين بوده است كه اين اتفاق بيافتد و از عرصه روزگار حذف شود. اصلا شايد بهش خوش بگذرد در تنهايي نوشتن و حرف زدن و با خاطرات زندگي كردن. شايد اصلا خوشش نمي آيد برود دانشگاه و بنشيند سر كلاسهاي خسته كننده و مجبور شود با تمام ناراحتي هايش خنده زور زوري تحويل دهد بيخود سرش را تكان دهد كه يعني بله حق با شماست و شما درست مي فرماييد و من هم با شما كاملا هم عقيده ام و اصلا معماري يعني همين!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شايد خسته شده است و آنجا راحت تر است! شايد...
آنجا كه رفته است از ماه كامل خبري نيست! از كابوسهاو فكرها خبري نيست و شايد او راحت مرده است برای خودش در تنهایی !!! شايد
به هر حال يكمين سالگرد در گذشت جوان سرحال و اجتماعي و بگو بخند : خودم گذشته است و اول خرداد هيچگاه تمام نمی شود.
باز صداي بابا مي آيد كي بابا بابا مي كند باز خواب بد ديده است من را صدا می کند. دست که روی سرش می گذارم یخ کرده است. آرام با خودش در خواب حرف می زند ...
نوشته شده توسط محمد حسيني در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 4:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
باز خبر کرده اند که مردم هیزم جهل برگیرند تا هیمه ای سازند برای گلستان کردن. باز خداوند می خواهد سوره ی ابراهیم برای مردم نازل کند. تا مردم یقین پیدا کنند به بردا و سلاما.
زهرا هم بت شکن است مانند پدرش نمی تواند در مقابل جهل مردم آرام بنشیند. عده ایی برای بیعت گرفت از علی به در خانه آمده اند و او نمی تواند مانند مردم فراموش کند که رسول خدا راه سعادت را نشان داده است...
باز خبر کرده اند که جاهلان هیزم برگیرند از جانهای فرومایه شان تا بسوزانند آنچه محمد 23 سال آموزش داد. وجاهلان که از بدر و احد هیزم کینه برگرفته بودند پشت در خانه دختر رسول خدا بار از شانه خالی می کنند.
زهرا هم خلیل الله است. بااین تفاوت که بهشت زمینی هم لایق او نیست. گویی دل پیامبر برای دخترش تنگ شده است. که این گونه اتفاقات برای رفتن زهرا مهیا می شود. برخلاف زمین افراد زیادی در آسمان منتظر فاطمه اند. آنها می خواهند بدانند کیست که این گونه خداوند کوثر می خواندش.و پیامبر انقدر به او لقب می دهد که حتی فرشتگان از درک آن ناتوانند. کیست که علی بی او دیگر پهلوانی است که سر به چاه میبرد...
آری چشمان زیادی در آسمان منتظر است. ولی اینجا در زمین همه چیز فرق می کند. عده ایی در کوچه ای باریک با هم آرام سخن میگویند. گویی شرمسارند از اینکه باید به زبان آورند که برای بیعت گرفتن از علی باید ابتدا از سد زهرا بگذرند. و زهرا پشت دری چوبی علی را پناه داده است. آنها شرمسارند از اینکه باید در خانه ایی را به آتش بکشند که پیامبر هر صبح با اسم اهل بیت، اهلش را به نماز فرا می خواند. آنها چه فراموشکارند که در قران بسیار خوانده اند که خداوند از رگ گردن بهشان نزدیک تر است و صدای آرام آنها را می شنود.
شاید بهتر است اینگونه تصورکنیم که جهان آن روز مرز جدیدی پیدا کرد. مرزی شفاف. به رنگ یک در چوبی. خانه ایی کوچک پشت این مرز قرار گرفت که دنیایی بی انتها بود و دنیایی در جلوی آن ایستاد که خانه ای است از پایبست ویران.
و در آن قسمت به ظاهر کوچک انسان هایی قرار گرفته بودند که خداوند دنیا را از نور آنها آفرید و حال به اتشی خیره شده اند که قرار است سالها ادامه پیدا کند. آری قرار است این آتش چند سال دیگر خیمه هایی را به آتش بکشد وباز مرزی مشخص کند میان اسلام وکفر. آتشی که قرارنیست به این زودی خاموش شود چون خداوند می خواهد سوره ابراهیم نازل کند تا مردم یقین پیداکنند به بردا و سلاما.
نوشته شده توسط محمد حسيني در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 4:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
هنوز هم باورش سخت است توانم آنقدر زياد شده باشد كه بتوانم تحمل اين همه سختي را داشته باشم. تحمل بود فقط و نه صبر! فكر مي كنم اين جاست كه صبر و تحمل كمي با هم فرق مي كند. تحمل از روي ناچاري است ولي صبر از روي علاقه. تحمل براي خود است و صبر براي ديگري. و هرگاه اين ديگري بشود عشق آن وقت است كه مي شود صبر زيبا و دوست داشتني. آن وقت است كه حرفي از تحمل نيست از سختي نيست. هرچيزي هست تنها عشق است و لذت. حتي اگر با دوري همراه باشد. شايد بتوان گفت اين حالت انتظار است. البته باز هم نه انتظار كامل. انتظاري كه به همين راحتي اسمش بازيچه تنبلاني چون من قرار مي گيرد. و مثل قرآن هاي خاك خورده مان روي تاقچه پناه مي يابد نه روي دلمان.
توان سخن گفتن را كه نداشته باشي آرزو مي كني لال مي شدي مثل روزه سكوت. تا شايد حداقل مي فهميدي چه خبر است در اين قيل و قال سخن گفتن از فقر عشق. توان بيان حس هايت را نداري چه برسد به احساسات. همين است كه ولشان كرده ايي به امان خدا و آنها هم با هم آميخته شده اند ونتيجه اين شده است كه صداي شيرين مي شنوي مانند همين توتي كه بي مقدمه از بالا روي كاغذ مي افتد و نا خودآگاه آيه هاي توصيف بهشت را تداعي مي كند كه تنها كافي است اراده كنيد تا شاخه درخت پايين بيايد. و آخرش هم ياد قانون هاي طبيعت مي افتي كه هنوز هم پا برجاست. سيب و توت ندارد اگر اوج بگيرد روزي بايد بيافتد تا نيوتن هم معروف شود...
يادم رفت! صحبت كجا بود؟!...
احساسات قاطي شده است و خيال كه با همه در مي آميزد و نتيجه اين مي شود كه خيال كني حست عشق است و نتواني اين وسط تنفر را جدا كني!!!
ظهر آخرين پنجشنبه ارديبهشت هم تمام شد و قاصدك ها رقص كنان با صداي اذان از درخت ها جدامي شود. مي خواهي از روي نيمكت هميشگي بلند شوي و به رودخانه اقتدا كني و با قاصدكها برقصي.
رودخانه مانده است كه برود و درختان كه زود خاطره برگهاي خشكشان را با توت هاي شيرين عوض كرده اند. توت هايي مثل برگ ها مي افتد حتي اگر شيرين باشد.
نوشته شده توسط محمد حسيني در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 0:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
زود تر نشسته ام مي نويسم.شايد مي ترسم از اينكه يادم برود! كار ديگري هم كه نمي توانم انجام دهم پس زود تر بنويسم خيالم راحت مي شود. 1 واحد زمان زودتر مي نويسم كه اگر باز زمانه تصميم گرفت يكهو چرخي بزند من كارعقب افتاده ايي نداشته باشم. نمدانم چرا یکهو به دلم افتاد که بنویسم!!!!
دنياي عحيبي است!! از همان روز اول بايد هي به دنيا بيايي و بروي و باز بيايي! انگار واقعا قرار نداري. حداقلش اين است كه به قول دكتر هر روز كه بيدار مي شويم از نو متولد شده ايم. مي دانم كه اين اصلا بد نيست! ولي شايد بشود تولد را به سادگي يك نفس كشدن دانست و انقدر استوار بود كه اين تولد هاي هر روزه برمان نگرداند به اول!!! بايد ماند. نه در دنيايي كه آمدن و رفتن كاريست اجتناب ناپذير! در دنياي كه يك تولد دارد و يك حق انتخاب. در دنيايي كه اگر انتخاب شدي براي ماندن همه ي آن دنيا مال توست و تو مي شوي فرمان رواي سرزميني كه فتحش آنچنان آسان نبوده است و تو تنها در آن دنيا متولد شده ايي و اگر آن دنيا بتواند تو را در خود نگاه دارد و تو بتواني در آن دنيا بماني خوشبخت ترين متولد زميني. حتي اگر آن دنيا به كوچكي يك قلب باشد.
به همين سادگي.
تولدت مبارك
نوشته شده توسط محمد حسيني در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 2:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نگاه اول
از در شیشه ای اتاق که به بیرون نگاه می کنم چیزی نمی بینم مگر درون اتاق را.چقدر زیباست شیشه ی شفافی که همواره مظهر روشنایی وبینایی ست ولی چیزی را نشان نمی دهد.آرام دستم را روی کلید برق می گذارم؛ با یک اشاره جهان بر رویم روشن می شود و اتاق برایم تاریک.این اولین باری ست که با تاریکی جهان را می بینم.
«می شود با تاریکی دید.»
این جمله را بارها با خودم تکرار کردم تا فهمیدم همه ی تاریکی ها زشت نیست گاهی تاریکی مظهر روشنایی است.مظهر زیبایی،زیبایی،زیبایی...
نگاه دوم
بارون آروم آروم شیشه صاف و روشن رو فرا می گرفت. بعد از چند ثانیه هیچ چیزی پیدا نبود
آب و شیشه هر دو مظهر شفافی و روشنایی است ولی
...
به همین سادگی گناهان تمام وجودت رو می گیره حتی اگه شیشه دلت رو مثل شیشه ماشین در مقابلش مایل بگیری و ازش محافظت کنی
در تمام این مدت تاریکی در روشنایی حکومت می کند
بعد از چند لحظه برف پاک کن روشن می شه و با دو سه بار حرکت جلوت، کاملا روشن.
به همین سادگی گناهان انسان ریخته می شه با زدن گناه پاک کن توبه
خداوند چه زیبا می بخشه همه را بدون هیچ بهانه.خداوند در باران می آموزد قدرت ، حیات، و در آخر عبودیت را. پس آمرزش بخواهیم تا آسمان ببارد و گناهان را بشوید همچنان که زمین را می شوید از ناپاکی
و اینکه تاریکی همیشه با چیزهای زشت و کثیف درست نمیشه شاید شیشه و آب هم مانع دیدن بشه...
باید هم دیگر را ببخشیم مثل قطره هایی که شیشه را می بخشند....
نوشته شده توسط محمد حسيني در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:50 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
Sms كه زياد مي آيد از اين وضع آب اصفهان ! ولي هيچ كدام بيشتر از اينكه بالاخره نفت به سر سفره اصفهاني ها آمد آدم را به فكر وادار نمي كند! اصفهاني ها كه اين اوقات ذوق خودشان را بيشتر هم نشان مي دهند مي گفتند: كه دولت تصميم گرفته است بالاخره به يكي از وعده هاي خود عمل كند و نفت را سر سفره مردم بياورد واز اصفهان هم شروع كرده است !!! چه چيز بهتر از آب كه همه از آن استفاده مي كنند!!!...
شير آب را كه باز مي كردي بوي نفت مي پيچيد و خوشحال مي شديم كه اي بابا دولت خدمت گذار همين است ها! اصلا چه اهميتي دارد كه مردم نمي توانند گوشت و مرغ بخرند! ويا نمي توانند بروند ازنزديك خانه وزير بخرند كه انگار مرغ را كيلويي 100 تومان ارزانتر مي دهد!! گوشت را هم كه بي خيال! كه به نظر مي رسد نزديك خانه هيچ كدام از هيئت محترم دولت ارزان نبوده است كه آدرس ندادند به مردم!! به هر جنس مصرفي كه نگاه مي كني وضع همين است به غير از شير كه خدا را شكر وزارت اقتصاد جبران كار وزارت فرهنگ را مي كند و صبح تا ظهر خانم هاي خانه دار و سالمندان ما را پر مي كند كه خدايي نكرده وقتشان به بطالت براي مطالعه نگذرد و تازه فقط همان پول شير را هم مي گيرد...
من آدم سياسي نيستم واگر الان بالاي عالي قاپو نشسته ام و مي نويسم اصلا براي چنين كاري نيتي نداشتم. مي خواستم چيزديگربنويسم كه انگار نبايد مي نوشتم. نشسته ام و به خاطر فقر مردم مي نوسم فقري كه هر روز بيشترمي شود و كساني كه به فكر آن هستند كمتر!! فقري كه ديگربراي من كه سيرم تحملش عذاب آور است چه برسد به حال گرسنگان! انگار يادمان مي رود از اين مجسمه اي كه به اسم اسلام معرفي كرده ايم نصفش اجتماع است! فكر كرده ايم اينكه مي گويند اسلام دين اجتماعي است فقط براي اثبات حكومت اسلامي كاربرد دارد و بس! اصلا اين دين اجتماعي نيامده است كه فقر را از بين ببرد! يادمان رفته است نظام اقتصادي اسلام يعني چه! عدالت علي يعني چه! آهن تفت ديده مولا را فراموش كرده ايم!مسئولين مان ياد گرفته اند كه بايد ساده زندگي كنند و انشاالله كه مي كنند. ولي اين كافي نيست! مولا ساده زندگي مي كرد كه فقير ترين فرد اجتماع احساس حقارت نكند. اين بود فلسفه ساده زيستي مولا! و حالا مسئولين ما مي گويند پول ماهم نمي رسد گوشت بخريم مردم هم مثل ما نخورند!!!!
به مرم مان ياد داده ايم انتظار ساكن بكشند. براي آمدن امامي انتظار بكشند كه بيشتر منتظر است براي رفتن ما! در جامعه از كودكي ياد گرفته ايم كه 2 چيز براي رسيدن به سعادت مهم است يكي انتظار بدون زحمت و ديگري شانس! كه نقش اين آخري هر روز بيشتر مي شود. از بسته هاي كوچك آرد نخچي كه ديگر جاي خود را به تخم مرغ شانسي داده است بگيريد تا حساب بانك و قرعه كشي كه 90% از تبليغات صدا و سيما را گرفته است.تا ديدن فوتبال و قرعه كشي.اين آخريها هم كه انگار سفر حج هم اضافه شده است! از كودكي يادمان داده اند كه از دست ما كاري ساخته نيست و بايد بنشينيم دعا بخوانيم كه اگرخواست خدا باشد حتما مي شود و يا يك خورده شانس مي خواهد كه خدا را شكر اكثر مردم اين مملكت از اول نداشتند.
زندگيمان خنده دار شده است و هر روز خنده دار تر هم مي شود. همه چيزعوض شده است حتي همين امروز كه انگار روزمعمار بود تا سال پيش!حتي همين عالي قاپو كه استاد مي گويد 400 سال است تغيير نكرده است اصلا مثل سال پيش نست! حتي همين جايي كه سال پيش نشسته بوديم هم عوض شده است. و ديگر قرار نيست جايزه ايي از دستان مبارك وزير مسكن بگيرم وباز در دلم بگويم عجب استعدادي داريد در ثابت نگه داشتن قيمت مسكن! خوب كه فكرمي كنم خودم ازهمه بيشتر عوض شده ام. يك سال زمان زيادي نيست براي اين همه تغيير! انگار استعداد من هم در تغييرات منفي كمتر از هيئت محترم دولت نيست! خدا به داد آينده اين مملكت برسد...
نوشته شده توسط محمد حسيني در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 1:31 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
شايد ديگر خودم هم نمي توانم به نوشته هايم اطمينان كنم كه كمترمينويسم! ياخسته شده ام ازاين بي هدف نوشتن! نه داستاني مي شود – به خودم قول داده ام نشود- كه كودكي را سرگرم كند نه آه جان سوزي به وجود مي آيد كه دل عاشقي را به آتش كشد. و نه ديگر اساسا به درد خودم مي خورد در اين زمان كه علائم حياتي كم كم بدنم را ترك مي كند و اين نفسي هم كه مي آيد وگاهي به سختي مي رود شايد بيشتر ظاهر سازي باشد مثل بقيه كارهايم!! كارهايي كه ديگر به همه آنها شك مي كنم.
شكاك شده ام...
خدا را شكر به كسي شك نمي كنم! شك فقط نسبت به خودم قوت گرفته است. انقدر جلومي رود اين شك كه گاهي نمي دانم زنده ام يا نه! سر كلاس كه نشسته ام شك مي كنم كه نكند نيستم اينجا! و اين كلمات كه شكل مي گيرد خيال است – خيال را هم براي خودم ممنوع كرده ام- و نا خودآگاه ياد داستان كلاس درس در يك بهار دل انگيز بهرام صادقي مي افتم! عجب داستان قشنگي است!
كسي پيدا نمي شود براي رضاي خدا يك كشيده محكم مهمانم كند تا شايد بيدار شوم از اين خواب طولاني يك ساله. اگر جاني مانده باشد... خيلي از كارهاي خوب يا بدم را ترك كرده ام! خوب ها رابراي اينكه شايد ظاهر سازي باشد و بدها را حتما براي اينكه بداست!انشا الله...
كارم شده است بررسي كارهايم! باز يك به يك شروع كرده ام به بررسي كردن تمام اعمالم از 10 سال پيش تا حالا. مينويسم. همه را و هر چه جلو تر مي روم شرمنده تر مي شوم از اين معصوميت از دست رفته! و بارها از اشكهايم كه ديگر بيشترمي بينمشان سوال كرده ام كه چرا؟...
سعي مي كنم كه سختگير باشم. همه را مي نوسيم. از يك نگاه ناپاك در 15 سالگي كه برايش 3هفته خودم را مجازات كردم تا زمان ورود به دانشگاه و مواجه شدن با يك جامعه متفاوت. كه بارها خودم را مجازات كردم و گاهي انقدر مجازات شدم كه ديگر به آن عادت كردم مثل يكي از بچه هاي دوره دبستان كه هر روز صبح خودش مي رفت پشت در دفتر مي ايستاد!!! گاهي آنقدر از مجازات هايم خسته شدم كه ديگر فكر تكرار هم به سرم نمي زند مثل 2ماه روزه تابستان! و گاهي اوقات آنقدر زود فراموش كردم كه در حال مجازات بايد زمانش را زياد مي كردم! شايد براي همين است كه نمي توانم ديگربه خودم اطمينان كنم! به نوشته هايم ! به مجازات هايم! به زندگيم! ولي خدارا شكر كه هنوز به اعتقاداتم شك نكرده ام وهنوز به آن وابسته ام... الحمدلله
بارها به دوستانم گفته ام كه شك گذرگاه است نبايد ايستاد... و حالا كسي پيدا نمي شود همين حرفها را به خودم بزند! شايد فكر مي كنند چون خودم گفته ام بلدم...اما ...
وقتي يادم مي آيدكه حضرت علي مي فرمايند شك مقدمه يقين است حالم بهترمي شود. ولي شايد نه اين همه شك!! به خوب بودن اين شك هم شك دارم!! نمي دانم شايد كثيرالشك شده ام ونبايد اطمينان كنم!!
شايد هم...
شك مقدمه يقين است ... پس بايد شك كردتا رسيد.
نوشته شده توسط محمد حسيني در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 3:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
شايد قرار هر سال روز تولدم چيزي بنويسم كه اصلا ربطي به تولد و زايش نداره. البته نوشته امسال بي ربط هم نيست!
باز هم انتظار!! انگار در دوران غيبت بايد همواره تمرين انتظار كرد انتظار هايي ساكن كه ما را بد عادت مي كند. لحظه ها يك تكه كاغذ كوچيك مي خواهد كه بنويسد و يا حداقل يه فكر راحت كه بتواند درون خودش حفظ كند. به جيب خالي ازقلم پيراهن مشكيم كه نگاه مي كنم تازه مي فهمم شايد جاي نوشتن نيست اينجا!!! پشت در غسالخانه!! و شايد قابل نوشتن نيست انتظار براي رسيدن يك بدن بي جان كه درست هفته پيش روي تخت هميشگي دراز كشيده بود و مثل هميشه بلبل زباني مي كرد...
اگر هفته پيش نگفته بود كه ديگر نفس هاي آخر است شايد باور كردنش سخت تر بود. سخت تر از بهت يكي دوساعته كه تمام وجودم را گرفته است. بهتر است بگويم شُك.
بعد از سه چهار روز نخوابيدن و تحويل طراحي فني، با صداي زنگ تلفن بيدار مي شوي. شايد باز خوابهاي عجيب ديده ايي! صداي تلفن آشناست و مثل هميشه مهربان. آنقدر مهربان كه تمام خاطرات تلخ خوابهاي شب گذشته را فراموش مي كني و باز چشمها را مي بندي كه خواب از چشمانت نپرد و اين بار سعي ميكني با صداي مهربان مامان كه هنوز يادآور لالايي هاي دوران بچگي است بخوابي...
صداي مامان غم عجيبي در خود جاي داده است ومثل هميشه نمي تواند چيزي را پنهان كند. و مثل هر بار كه ميخواهد خبر مرگ كسي را بدهد مي گويد حالش بد شده است! با همان لحن هميشگي!!! به خيال خودش مستقيم هم نگفته است! ولي...
چشمهايم باز مي شود ناگهان! اينبار حال مريم خانم يا مامان مريم بد شده است!!! دستانت سست مي شود. انقدر سست كه توان نگه داشتن گوشي را هم نداري گوشي را به بالشت واگذار ميكني و آرام اشك مي ريزي...
قرار بود همين امروز به ديدنش برم. مثل هر سال روز تولدم برم پيش كسي كه اولين بار من را در آغوش گرفته و من اولين بار در اين جهان هستي به چشمان او خيره شده ام. هر سال برايم تعريف مي كرد كه چگونه به چشمانش خيره مانده بودم و مثل بچه هاي تازه به دنيا آمده گريه هم نمي كردم. كه براي اولين بار او مرا محمد خوانده است...
تعريف هاي تكراري هر سال كه هرسال برايش تازگي هم داشت و البته براي من كه ديگر حفظ شده بودم...
مي گفتند چهل وچند سال در بيمارستان كار كرده است و بيشتر از يك مليون بچه به دنيا آورده است و خودش مي گفت در حسرت مانده ام كه ازاين همه بچه كه ديده ام كسي مادر صدايم كند. مامان مريم ماماي بيمارستان عيسي ابن مريم كه شايد خيلي از شما ها بدون آنكه بدانيد براي اولين بار در دنيا روي دستان او آرام گرفتيد از نعمت فرزند محروم بود!!!!! و باز آدم در كارهاي خدا مي ماند كه چرا...!!؟ و باز به اين نتيجه مي رسيد كه خداست و هيچ كدام از كارهايش به آدمي زاد نرفته است! و باز و عسي ان تكرهو... مي خواند.
مامان مريم مهربان كه از هفت هشت سال پيش خانه نشين و ذليل شده بود از بين ما رفت و ماند در خاطرمان....
آمبولانس كه مي آيد ياد وصيت هايش مي افتم... هرچه آن روزها مي گفتم كه من دل نازكم و نمي توانم! گوشش بدهكار نبود كه الا وبلا بايد زير تابوت مرا بگيري و نگذاري من در غسالخانه تنها بمانم و به مادرم كه مي گفت حتما بايد بياي هنگام شستنم و هزار چيز ديگر...
كيسه دربسته كوچكي كه درتابوت سبز پلاستيكي بود مامان مريم بود. آرام و بي صدا خوابيده بود و منتظر! سر تابوت را كه گرفتم بدنم لرزيد!وصيت است نمي توانم كاري كنم. اشكها جاري است و با آنهم نمي توانم كاري كنم. احمد آقا كمك مي كند وتابوت را به جلو مي كشد و من بي اختيار طرف ديگر را مي گيرم و صداي لااله الا الله بلند مي شود.
تابوت كه روي زمين آرام مي گيرد بايد كيسه را روي تخت فلزي سختي بگذاريم كه مامان مريم عادت كند به جاي سخت و باز گريه ميكنم... همه كنار مي كشند. كسي نمي خواهد به مامان مريم كمك كند! آقاي لطفي هم كه نيست. شوهري نمونه كه آبروي مردها در اين دوران نامردي خريده است. و در اين همه سال پرستار مريم خانم شده بود و مانند مادر فداكار از فرزندش مراقبت مي كرد. راستي او كجاست!!؟؟ وحالا چكار ميكند بي يار چندين ساله اش!؟ براي او هم گريه ام مي گيرد و مثل هميشه نمي توانم گريه نكنم. كسي نيست كه به مريم خانم كمك كند من مانده ام و احمد آقا.او سر را مي گيرد ومن پاها را! چقدر سبك است...
دستانم بوي كافور گرفته است. بوي مرگ...
و باز انتظار...
نمي توانم از خاك سپاري بنويسم. از كارهاي نكرده كه به خاطر وصيت مريم خانم مجبور شدم انجام بدم تا امسال روز تولدم را باز با مامان مريم باشم.
نوشته شده توسط محمد حسيني در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 4:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
باز هم غم انگیز ترین داستان تاریخ تکرار می شود...
سيزده سال گذشته و اينك هجرتي نو در راه است. هجرتي كه ديگر مبدا سال زمينيان نيست. عرشيان مانند سيزده سال پيش كه انصار چشمها را گرد كرده بودند و از بيابان هاي خشك مدينه ، سراب پيامبر مي ديدند؛ به انتظار بهترين خلق زمين نشسته اند. آري باز هم پيامبر علي را در بستر خلافت مسلمين به جاي خويش خوابانده است. او مي خواهد هجرت كند و زمين و زمينيان را با تمام سختي هايش به علي بسپارد و چه خوب مي داند علي چه روزهاي سختي را در پيش رو دارد...
امروز پنجشنبه است و بهترين خلق خدا در بستر بيماري از تب جهالت مردم مي سوزد. خانه اي كه شتر مامور انتخاب زمينش بود؛ پر است از مردمي كه سالهاست محمد را فرمانرواي خود مي بينند و امروز او را در بستر بيماري. گويي در خانه رسول خدا قيامت شده است. بعضي مي گريند ، بعضي همان دعاي شفا را كه روزي از خودش ياد گرفته بودند مي خوانند و بعضي ...
در همان حال بيماري از او راه سعادت مي خواهند و او كه بارها علي و قرآن را فرياد زده است تنها قلم و كاغذ طلب مي كند. اينجاست كه تب جهالت عرب باز بالا مي گيرد. محمد صدايي مي شنود...
" پيامبر تب دارد ... "
آري محمد مي شنود كه كسي مي گويد:
" رحمـة اللعـــالميـــن هذيان مي گويد "
گويي اينجاست كه اشك، مجالي به عرشيان براي نفرين به اولين ظالم حق محمد و خاندانش را نمي دهد. باز هم تب جهالت بالا مي گيرد ... در مقابل كسي كه 23 سال در گوششان خوانده كه جنگ بد است به جان يكديگر مي افتند. و او كه كسي صداي بلندش را نشنيده است ؛ فريادي از ته سالها سختي مي زند كه :
" برخيزيد و برويد ... "
امروز دوشنبه است. اطراف همان خانه مردم جمع اند كه ناگهان علي مي آيد. با چشمهايي كه از خون ، اشك باران است. به مردم نگاه مي كند و با چشمهايش خبر مي دهد. و اين بار بر خلاف روزهايي كه قرار است از غم فاطمه بي صدا زار بزند ، بلند بلند ميگريد. باز هم جهالت خود را نشان مي دهد. كسي ادعا مي كند پيامبر نمرده است. عده اي را با خود همراه مي كند و فرياد مي زند كه پيامبر خدا نمي ميرد و چه زود فراموش مي كند روزي را كه از زبان محمد شنيده بود:
" انــا بشـــر مثلكـم "
امروز همان، دوشنبه است. تازه صداي گريه در فراق پيامبر از مدينه به گوش مي رسد. چند فرسنگ آن طرف تر جايي كه سقيفه اش مي خوانند بزرگان انصار جمع اند. آنها مي دانند كه برخي از مهاجرين و تازه مسلمان شدگان ، علي را دوست ندارند. آنها خوب مي دانند كساني كه به راحتي به پيامبر تهمت هذيان گفتن مي زنند مي توانند علي را از حقش دور نگه دارند. پس چرا از بين آنها خليفه انتخاب نشود؟؟؟!
ناگهان 2 نفر وارد مي شوند كه مي خواهند سرنوشت تاريخ را تغيير دهند...
و آنها اين كار را مي كنند...
سيد محمد حسيني
شهادت پيامبر- 1385
نوشته شده توسط محمد حسيني در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 9:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اين بار ديگه بايد بگم فهميدم كه همه مشكلات از جانب من. همه فكر و خيال من. و اين بار بايد با صراحت بگم كه من بيماري رواني دارم در اين دنياي سالم. منم كه نمي تونم كنار بيام كه اينجا دنياست و همه دارن صراط مستقيم را طي ميكنن غير ازمن. توي اين خيابون يك طرفه منم كه دارم اشتباه مي رم و به چراغها و بوق هاي آدمهاي پاكي كه از جلو ميان توجهي نمي كنم. منم كه به جاي زندگي كردن به خورشيد و ستاره و كوه و ... كامل گير ميدم و يه روز قربون صدقه شان مي رم و يه بار ديگه بهشون بدوبيراه مي گم. اصلا دنيا يك دفعه دهن باز كرده من از توش نويسنده اومدم بيرون!!!!
نمي تونم اسمش را بيارم حتي نمي تونم بهش فكر كنم چون مجبورم پاك كنم همه چيز را يا اگه دست نويس باشه جمعش كنم كه بريزم توي رودخانه. چندتا كلمه است كه نبايد بنويسم و يه نفر هست كه نبايد بهش فكر كنم و يه چيز هست كه دروغ. و در ضمن يه سري چيزها هست كه خواب بود و راستي عجب امتحان سختي بود اين امتحان فوق ليسانس!!!!!!!!!!!!!!! - اين هم نتيجه جوگيري –
الان هم اصلا فكر نكنيد كه من توي ... نگاه مي كنم.حتي الان هم كه كامل، بالشتم را مي گذارم اين طرف كه نبينمش! اصلا هم چشمهام را كه مي بندم نمي بينمشا. بيخود بهم شك نكنيد. مگه من بيكارم كه نصفه شبي مزاحم ... بشم؟؟!!! اون بيچاره كه اصلا تقصيري نداشته! ماهي يكدفعه آروم آروم كامل شده اون بالا!! نه بهت نگاه كرده نه باهات حرف زده...
گفتم كه رواني شدي از بس بهش نگاه كردي. حالت خوب نيست!!
به جاي زير چشمي نگاه كردن به ... كامل به زندگيت نگاه كن. به عجله هميشگي كه توي زندگي داشتي و معلوم هم نيست براي چي بوده!! براي رسيدن به نرسيدن. اشتباه پشت اشتباه. رد شدن پشت رد شدن. و حالا كه بايد نگاه كني چشمها را بسته ايي وآرام زمزمه مي كني راه حل تمام اشتباهايت را!!! فقط زمزمه مي كني...
در رواني شدنت كه شكي نيست. ميگويند نامرد هم شده ايي!!!! نه. زبان كاغذ را گازمي گيري كه اين چه حرفي است كه مي نويسي!؟ بعد كه باز مي خواني مي بيني جزء كلمات ممنوعه نبوده است پس شايد هم شده ايي...
تناقض پشت تناقض. رواني تر شده ايي. نبايد بنويسي آنهم بي هدف.
نبايد بنو...
نوشته شده توسط محمد حسيني در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 1:41 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ديشب شب چهارم محرم بود و رسم، اصفهان روضه يه دختر 3ساله خونده مي شه! دختري كه روضه اش دلها را آتش مي زنه و چشمها را آبياري. مرسوم كه مي گن دستهاي كوچيك رقيه گره باز مي كنه و حاجت هاي بزرگ را ميده...
پارسال ازاول محرم انقدر اتفاق هاي عجيب برام افتاد كه اس ام اس روز عاشورا برام خيلي عجيب نبود! ذكريا زهرا كه نذر كرده بودم كار ساز شد و يه لحظه پرده ها كنار رفت و تازه فهميدم كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا يعني چي!
و امسال باز يادم رفته !!
امام زمان را يادمون رفته! ما براي امام حسين گريه مي كنيم كه چه مظلوم بودند و فكر مي كنيم عاشورا يعني همين! فكر مي كنيم زيارت عاشورا يعني فقط لعنت فرستادن بر ظالمين حق آقا اباعبدلله
مي شينم و گريه مي كنيم...
نهايتا راه مي افتيم توي خيابان...
همين!
و بعد خوب كه گوش بدي مي شنوي كه صدايي داره زيارت امام زمان را مي خونه! زيارت مظلوم ترين فرد عالم كه انگار 72 نفر هم يار نداره! صدا داره ما را نفرين مي كنه! به ما لعنت مي فرسته! صدا داره از تيرهاي سه شعبه گناه مي گه كه هر لحظه از طرف شيعيان به قلب آقا مي خوره!!!...
مي شنويد؟
امشب صدا داره روضه دخترهاي سه ساله يتيم شهرمون را مي خونه كه همه دخترهاي آقان. صدا از خرابه هايي مي خونه كه توي سرما، خانه فقراست! توي همين شهر! توي همين زمان!
دختري سه ساله در يكي از محله هاي فقير نشين اصفهان از سرما جان داد... همين امروز!!!
باور نمي كنيد؟...
دختر يتيم خجالتي كه هنوز دمپايي سبز بزرگي كه بپا مي كرد از زير برفها خودش را نشون مي داد ...
نتونستم ببينمش! طاقت نياوردم! از همون دور صداي ناله هاي مادرش را شنيدم كه توي همهمه صداي همسايه ها به گوش مي رسيد. سوزي كه بر خلاف سرما جگر آدم را مي سوزاند. و من همون جا به همون ديوار هميشگي تكيه زدم و سوختم. هنوز سلام كردن هاش جلوي چشمم...
باور كردنش براي من هم سخت! شما كه نديدن...
زهرا كوچولوي خجالتي من، ديگه زنده نيست! از سرما مرده! توي شهري كه من هم زندگي مي كنم شما هم زندگي مي كنيد!...
اشك نمي گذاره بنويسم...
ولي بايد بگم تا هممون بفهميم چقدر پستيم چقدر...
اينطور كه شنيدم صاحب خونشون اخطار كرده بوده كه اگه اجارشون را ندن گاز را قطع ميكنه! دو روزي هم قطع كرده بوده و بنده هاي خدا با علاادين خودشون را گرم مي كردن كه شب انگاربخاري نفتي خاموش مي شه و...
توي همن شهر! توي شهري كه ديشب آدمهاش براي سه ساله امام حسين گريه كردن و اصلا به اين فكر نكردن كه كل يوم عاشورا و كل...
يكي از اين آدمها من بودم مني كه مثلا مي دونستم...
صدا را مي شنويد؟!
صدا روضه سه ساله يتيم شهر را مي خوانه كه پدرش امام زمان شماست و شما كه اهل كوفه زمانيد او را تنها گذاشته ايد...
دختر يتيم را به شهر خو در اسارت خودپسندي و دنياي خود گرفته ايد و او از سرما جان داده است و شما در خانه هاي گرم خود به فكر با شكوه بودن عزا داري ديشب هستيد كه از سال پيش بهتر برگزار شد و لابد كار خوبي كرده ايد كه امسال خدا توفيق تان را زيادتر كرده است. كه مداح فلان محله روضه رقيه را خوب خواند و اشكها را جاري كرد و...
بگذريم...
بگذريم...
بگذريم...
همينطور كه از كوچه تنگتون رد مي شدم داشتم فكر مي كردم كه چقدر اذيت شدي! زهرا كوچولوي من...
ديشب توي روضه مداح مي گفت وقتي رقيه سر آقا امام حسين را در آغوش گرفت از ناراحتي جان داد. مي گفت قبلش تو خواب پدرش را ديده بود. مي گفت خواب يه خانم قد خميده ديده بود كه صورتش هم رنگ اون. كه بدنش مثل اون كبود...
كاش مي دونستم چه خوابي مي ديدي كه لذتش نگذاشت سرما را بفهمي! كه نتونستي ازش دل بكني.
حتما اين بار آقا اومده بود پيشت! يادت ازم پرسيدي شما امام زمانيد!!
اشك نمي گذاره بنويسم...
خدايا كمكم كن طاقت بيارم...
نوشته شده توسط محمد حسيني در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 11:15 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
اينجا مسجد طبيعت است. و من در اين عرصه، سپاس گذاري كوچك. در صف درختان نماز گذار سجاده برگ پهن كرده ام تا شايد صداي ناله خود را با شادي درختان در هم آميزم و به سمت يكتاي بي همتا عرضه دارم. پرندگان سفيد اذان عشق مي خوانند بر رود. و كلاغان بر مناره درخت نداي قد قامت الصلاه سر داده اند...
الله اكبر
بسم الله الرحمن الرحيم
حمد را نبايد خواند طبيعت مي خواند. من گوش مي دهم. همه مي خوانند جز من. سكوت كرده ام. چمن هاي زير پايم شكر مي گويند. درختان خدا را بخشنده و مهربان لقب مي دهند. زمين او را مالك روز جزا مي داند. پرندگان با سر و صداي بلند شهادت مي دهند كه جزاوكسي رانمي پرستند و از كسي ياري نمي خواهند...
كم كم به فكرفرو مي روم كه من هم مي توانم با جرات جلوي كسي بايستم كه تمام وجودم لطف اوست و بگويم كه تنها رب من است و من كسي را جز او نمي پرستم! مي توانم؟؟؟!!! شايد چشمهايم دروغ نگويند . به زمينشان دوخته ام . سرم كه بالا مي آيد صدايي كه شنيده بودم مي بينم. پرنده هايي سفيد مي بينم كه سرماي آب را به آرامش تبديل كرده اند. سرمايي كه تحمل وضو گرفتن با آن برايم سخت بود. پرندگاني مي بينم كه كوچكيشان مانع از لطف خداوند نمي شود و آنها مدام بالا و پايين مي روند تا خود را در سطح آب نگه دارند. تكه تكه پرواز مي كنند و با هر بار كه به سطح آب مي رسند سجده اي براي زيبايي خدا به جا مي آورند باشدكه بپذيرد. خوب كه فكر مي كنم كوچكتر از آنها هستم خيلي كوچكتر. به ظاهر او را مي پرستم و در باطن فكر را سپرده ام. فكري كه مرا سي و چند باري است مي كشاند اينجا سر قرار. جايي كه از هفته پيش به خاطر سرما ديگر نبايد زود بيايم تا نيمكت هميشگي ام را از دست ندهم. باغ خلوت شده و ديگر كسي نيست كه مر را به ياد گذشته بياندازد. كسي نيست برايم فال بگيرد. پيرمرد هميشگي هم نيست. حتي گربه ايي كه عادت كرده بود به كباب هم نيست... از هفته پيش همين پرندگان همدم من شده اند. معلم من شده اند... چشمهايم را مي بندم و باز مي شنوم اياك نعبد و اياك نستنعين.
رودخانه مي خروشد كه ما را به راه مستقيم هدايت كن راهي كه به درياي لطف و كرم تو برسد نه به بيابان ويران و نه به باتلاق گاوخوني. يعني زاينده رود گمراه است؟!! رودخانه ايي كه اينگونه ذكر مي گويد!!!! و من دلم را خوش كرده ام به چند ركعت نماز كه قول داده ام نگويم به كمرم مي زنم!! به چند روزه مستحبي كه براي گرفتن حاجت انجام داده ام نه ذات مقدس او.
بسم الله الرحمن الرحيم
روزه سكوت گرفته ايي. چشمانت به حرف مي افتد زبان لال تو را وادار مي كند به گفتن. بگو! بگو خدا يكتاست. بي نياز است. نه زايده شده نه فرزندي دارد ...
همه را كه گفتي ديگر توان ايستادن نداري. به ركوع مي روي تا پاهايت لب به سخن بگشايند و خداوند پاك را براي بزرگيش ستايش گويند. زبانت لال شده است . مي خواهي گريه كني. نمي شود. قلبت تحمل ندارد. بلند مي شوي كه بايستي ولي باد سردي كه به صورتت مي خورد تو را از جا مي كند... به سجده مي افتي و قلبت فرياد مي زند سبحان الله و انقدر سر به سنگ، اين كلمه را مي گويي تا از حال بروي...
نوشته شده توسط محمد حسيني در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 8:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
1- ماندن
و تو مانده اي ميان رفتن و ماندن . مانده اي!! نه جلو مي روي نه از نفس مي افتي كه خيالش راحت شود كه ديگر نيستي . نه مي تواني انقدر جلو بروي كه دلگرم شود كه مي رسي . به تو دل بسته بود. به تلاشي كه قول داده بودي... و تو مانده اي. نفست به شماره افتاده است يك شمارش معكوس از بي نهايت كه معلوم هم نيست كي تمام مي شود. شايد حداقل خيال خودت راحت شود كه ديگر نامه ننويسي پست كني. كه هر شب خواب هاي عجيب نبيني و صبح كه بيدار شدي بماني بين صادق يا كاذب بودن آن. بماني كه در خواب خواب نديده باشي. وقتي مطمئن مي شوي، كسي حرفهايت را باور نمي كند كه هيچ، مسخره مي شوي. بيشتر فراموش مي شوي- اينها را هم قبلا خواب ديده ايي ولي اطمينان نكرده ايي- و باز مي ماني كه بايد مي گفتي يا نه! مانده اي...
نامه ها را كه خواب نديده ايي خودت فرستادي . شايد نگرفته باشد. شايد نديده باشد. شايد نخوانده باشد. شايد ...
بعد يادت مي آيد جايي ديده ايي كه مي خواهد جواب دهد ... نه خواب ديده ايي. در خواب خواب ديده ايي . كاذب است. بيدار كه شده ايي ديده ايي كه نگاهت نمي كند. بدش مي آيد. خسته شده است. – حق دارد مثل معلول ها نشسته ايي- روحت را از بدنش جدا كرده است. و روحت كه مانده است؛ مانده ايي. حتي نمي فهمي كجاست! روحت را مي گويم. غريب مانده است در قربت. عادت كرده بود به آرامش. عادتي دو سه ماهه. در اين زمانه كه شاهد را فراموش مي كني و به خاطر مي آوري هر ثانيه. - بيشتر فراموش كرده ايي- خواب نيستي. برايش نامه نمي نويسي؛ اس ام اس نمي زني. خدا را مي گويم كسي كه حتي وقتي نمي نويسي مطمئني كه به دستش رسيده است. ديگر نمي ماني كه مي خواند يا نه. جواب را گرفته اي قبل از فرستادنش ولي باز فراموش مي كني. مدتي به ياد آورده بودی كه بايد بروی به سمت او. آماده مي شدی دل بكنی. از كالبدش جدا شده بود غمي نداشت جز دوري كه به آن هم عادت كرده بود. روحت را مي گويم. ولي نرفت و ماند.مانده است ميان نرفتن و ماندن. مي داند نمي رود شايد حداقل نه به اين زودي ها كه قرار بود. و نمي داند كه مي ماند يا نه! مانده است ...
2- رفتن
مي خواهي بروي. چند باري با خودت مي گويي مي روم. ولي كسي نمي گذارد. استاد نيست ترس از حذف نيست. حتي خودت هم نيستي. آرام مي نشيني و زير لب پناه مي خواهي. سرت را كه بالا مي آوري تازه مي فهمي چيزي نمي بيني. نه! مي بيني. در چشمهايي كه نمي خواهي خيره شوي يك دو جين خاطره خوب مي بيني كه چند ماهي است كم كم كم رنگ مي شود. ولي هنوز ميبيني پس هست. اميدوار شده ايي. شايد نبايد نگاهش كني . سرت را پايين مي اندازي مي نويسي. نمي نويسي كاغذ سياه مي كني مثل الان كه سرت را پايين انداخته ايي. از شرم است يا... نمي دانم. مهم اين است كه حتي جرات نگاه را نداري حتي...
مانده اي ولي بايد بروي
صداي دست ها كه مي آيد همان كسي كه نگهت داشته بود هلت مي دهد كه بروي. هنوز هم نشناختيش. وسايلت را به سرعت جمع مي كني – هنوز مي نويسي- اصلا چه اهميت دارد كه زود برسي بيمارستان؟ كه چه؟ كه بگويند هيچ نگراني نيست و شما در سلامتي كامل به سر مي بريد؟
شايد هم ...
بايد رفت
همين امروز
نوشته شده توسط محمد حسيني در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 9:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نمي دونم چطور بايد از مكه بنويسم! از وقتي احرام پوشيدم همان جا در هتل مدينه كاغذ و قلم را كنار گذاشتم. سعي كردم خودم را خالي كنم از هرچي كه بهش تعلق دارم يا بهم تعلق داره. براي همين الان بعداز دو سال و چند ماه كه مي خوام خاطره بنويسم خيلي جزئيات يادم نيست. براي همين سعي مي كنم كليت را به گونه اي داستان وار روايت كنم.
به مسجد شجره كه رسيديم اولين چيزي كه جلب توجه مي كرد جمعيت زيادي بود كه براي محرم شدن به مسجد آمده بودند. چشمهاي غرق اشك كه هنوز خاطرات خوش تلخ مدينه و بقيع را فراموش نكرده داره علدت مي كنه كه همه چيز را پاك و سفيد ببينه. و صاحبش را خالي از تعلق دنيايي. و مي دونه كه ديگه هيچ بهونه اي براي گناه كردن نداره. اشك مي ريزه تا پاك بشه و سفيدي كه توي سياهيش منعكس مي شه و چشمها را به نظر سفيد سفيد مي رسونه. پاك پاك. قبل از نماز مغرب رسيده بوديم قرار بود غسل كنيم و نيت احرام كنيم. بچه ها يكي يكي با بغل كردن هم حلاليت مي خواستن. اشكهايي كه از يك هفته پيش وقتي وارد مدينه شديم تا چند دقيقه پيش ادامه داشت تبديل شده بود به لبخند و مثل خورشيد بعد از باران مي درخشيد. غسل احرام كه كردم عجيب سبك شدم. سبكي كه بعدها بعد از تقصير باز برام تكرار شد. كسايي كه تجربه حج را دارن بهتر مي فهمن چي مي گم. ديگه نمي شد گريه كرد و اگر اشكي هم جاري مي شد بي اختيارو از روي خوشحالي بود . حس اينكه بخشيده شدي و به طرف جايي حركت مي كني كه سالها تنهايت را با خدا به سمتش جشن گرفتي. به طرف مركز و محور آسمان و زمين.
تو ديگر انسان قبل نيستي . آماده مي شوي براي حركت به سمت كعبه براي تمام شدن حجت. بايد آماده شوي تا با كسي كه سالهاست حرف مي زني ديدار كني. با كسي كه خدايش مي خواني. و آرام زمزمه مي كني
لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك لبيك ان الحمد و نعمت لك والملك لا شريك لك لبيك ...
ديگه واقا صدا مي آمد صداها درهم مي پيچيد و به سمت يك هدف واحد مي رفت به سمت آفريدگار. بچه ها تقريبا زار مي زدند و اشكهايي كه بي اختيار مثل الان رها مي شد اشكهايي كه مزه شادي مي داد مزه رسيدن، برخلاف الان. حاج آقا كشكولي برامون سخنراني ميكرد. ولي من فقط آرام زمزمه مي كردم لبيك. خدايا آمدم تو خواندي و اگرنمي خواندي كجا توان آمدن داشتم لبيك...
توي حياط مسجد به انتظار آخرين اذان مدينه نشسته بوديم. زير لب لبيك زمزمه مي كردم خلا گوشهام را گرفته بود. گوشهايي كه خود را خالي كرده بود تا آماده شود براي وحي الهي. بي اختيار هر چند ثانيه مي لرزيدم.توي اون گرما احساس سردي داشتم و مدام زمزمه مي كردم...
حج تمرين قيامت. كاش اون روز هم زبانم لال نباشه از ياد خدا. كاش اون روز هم انقدر اعمالم خوب باشه كه بتونم نترسم تا بتونم بخندم و اشك بريزم. الان كه دارم مي نويسم به حال خودم تاسف مي خورم كه چه خوش خيال بودم كه فكر مي كردم مي تونم اين حال را بعد از حج نگه دارم...
خيلي زود فراموش كردم . همه چيز را حتي تمام شدن حجت را. و باز توي دنيا حل شدم. قرار بود ديگه مثل بقيه نشم كه شدم. قرار بود عشق را بفهمم و فكر مي كردم كه مي فهمم ولي...
خيلي زود فراموش كردم....
قرار هايي كه اين چند روز كه شايد بايد مي رفتم باز يادم اومد و الان كه خيالم از رفتن داره كم كم راحت مي شه مي ترسم باز فراموش كنم
خدايا كمك...
چيز زياد ديگه ايي يادم نيست. بعد از نماز كه به امامت يك روحاني ايراني برگزار شد باز صداي لبيك فراگير شد. حتما كسي داره دعوت مي كنه كه اين همه آدم لبيك مي گن و باز اشكها جاري شد وكفن پوشان به سمت قرار روانه شدند و باز صداها در هم پيچيد...
لبيك اللهم لبيك...
به راستي اينجا قيامت است
نوشته شده توسط محمد حسيني در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 7:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مدينه، شهري كه غمش دوست داشتني است و خدا حافظي از حزنش درد آور. ولي بايد رفت. بايد رخت بست از خانه.
جدايي سخت. براي همين دلم رامدينه ميگذارم تا به بهونه دل جا مونده باز برگردم تا چشمهام باز به اين گنبدسبز بيافته و باور كنم كه مدينه ام. مدينه فقط بايد حضور داشت تا حضور يار را درك كرد. بايد كنار پيامبر بود تا شگفتي را فهميد. بيشتر از هر جايي در كنار بقيع گريستم. بي اختيار. چون حضور كسايي كه در بقيع هستند فضا را تسخير كرده بود. تا به مكه نرسم روحم را از كنار گنبد سبز پيامبر جدا نمي كنم. از كنار بقيع. با اينكه چند ساعتي بيشتر از آخرين نگاه به بقيع نمي گذره انگار حسرتي چندين ساله از نديدنش تمام وجودم را گرفته. دلم عجيب براي بقيع تنگ شده! براي همه چيز بقيع حتي براي شرطه هايي كه مثل علف هرز بودن توي اون باغ سبز. دلم تنگ شده براي اينكه از ايوان بالا به اون گنبد سبز خيره بشم و آروم از رنج علي بعد از پيامبر بگم. به كوچه هاي خراب شده بني هاشم نگاه كنم و سعي كنم توي ذهن، بزرگ شدن اسلام رو توي اين كوچه ها ببينم.
جايي كه اگه خوب بهش نگاه كني مي بيني والان، آخرين لحظاتي كه دارم از مدينه خداحافظي مي كنم بايد با جرات بنويسم كه توي غبار گرد و خاك مدينه، وقتي چشمهاي دنيايي توان نگريستن را نداشت كسي را ديدم كه سالها به دنبالش بودم. كسي كه سالها سراب سايه اي از اون را مي ديدم. كسي كه به خاطرش اومدم. اين بار هم البته سايه اي از آقا ديدم ولي ديگه سراب نبود. سايه اي كه حتي توان تحمل بزرگيش را نداشتم...
خدايا هنوز هم چشمهام را كه مي بندم توي تاريكي وجودم از لابه لاي دنيايي كه بهش عادت كردم حضور يار را مي بينم خواهش مي كنم اين نعمت را ازم نگير
بايد كم كم آماده رفتن شد غسل كرد كفن پوشيد و سفيد سفيد پاك پاك به سمت كعبه رفت. به سمت قرار بزرگ انسانها با خدا. مبدا و مقصد بندگي. به سمت نهايت سادگ و زيبايي. به سمت فضايي سراسر معنويت حضور.
به سمت كعبه
نوشته شده توسط محمد حسيني در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 0:8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
برگ آواز مي خواند
خش خش...
بايد خوب گوش داد تا فهميد...
او آرام آوازمي خواند...
اكسير عشق برمسم افتاد و زر شدم...
خش خش...
كاش مي توانست با حركت باد روي زمين حركت نكند. او بادي مي خواهد كه از روي زمين جدايش كند . با اينكه نميتواند حتي يك ثانيه از نگاه باد دل بكند اما نگاه باد برايش كاري انجام نمي دهد جزانتظاري بي پايان.
شايد روزي برگ از مستي خاطرات خوش گذشته در پارك بيدار شود.و شايد آن روز با خود بگويد عجب سخت است جاذبه زمين!!!!!
شايد آن روز بتواند بفهمد كه براي بلند شدن از زمين بايد زير پاي عابري خرد شود و آواز بخواند...
خش خش ...
اكسير عشق ...
تا از خود خالي شود. خالي از جسم. و خود غلبه كند برجاذبه زمين. تا حتي نسيمي او را اززمين بلند كند.
يا شايد باد ...
شايد باد بتواند كمي بيشتر به برگ فكر كند. كافي است باد به او نشان دهد كه براي بلند شدن از روي زمين با اوست.
برگ براي پرواز فقط باد را كم دارد.
او آرام آواز مي خواند...
خش خش ...
اكسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم...
نوشته شده توسط محمد حسيني در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 11:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
برگي آرام آرام و البته سخت جدا مي شود . ديگر وقتش رسيده است. برگ بزرگ شده است؛ رسيده است. رنگ سبز كالي خود را با طلايي زيبا تعويض كرده . آري برگ رسيده است.
جدا مي شود به آرامي از ساقه اي كه چند ماهي است او را به زندگي وصل كرده از تمام خاطراتي كه به يكباره از جلوي چشمانش مي گذرد. نسيم كنار رودخانه براي جدايي ياريش مي دهد. برگ ناگهان خود را رها مي بيند. كمي مي ترسد با خود مي گويد راستي اين است جاذبه زمين!!! برگ آرام پايين مي آيد دوستانش نمي گذارند زود برود هركدام در آغوشش مي گيرند و با او وداع مي كنند. برگها دست به دستش مي كنند نمي تواند رها شود. بدون توانايي از اين شاخه به آن شاخه مي افتد تا اينكه...
ناگهان...
برگ ديگر در خلا است فارغ از هر كمكي و با نغمه باد مي رقصد. برگ آزاد آزاد است. و افسوس كه چند ثانيه بعد در كنار ديگر برگها در زندان جاذبه زمين. صدايي خسته به گوش مي رسد به همين چند ثانيه آزادي مي ارزيد.
وقتي از روي زمين كنار نيمكت هميشگي بلندش مي كنم خيس خيس است. گويي اشك ريخته باشد. برگ بدون توجه به من خاموش است. خاموش خاموش
او هنوز اسير خاطره چند ثانيه آزادي است.
پنجشنبه 24 آبان 86
ساعت 12.30
كنار رودخانه زاينده رود – پل غدير
نوشته شده توسط محمد حسيني در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 9:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
نماز روزه ها قبول. این نامه ایی از طرف یک دوست کوچولو که به زور دارم می گذارم اینجا!!!!
همه اش هم تقصیر این احمد!
من را به چیزی قسم دادن که نمی تونم بشکنمش و الان قول دادم این نامه را نخوانده بگذارم توی وبلاگم و بعد بخوانمش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نامه از طرف امیر حسین که احمد جان زحمت تایپ را کشیده گرچه نمی دونم چیه!!! ولی امیر در آینده نویسنده خوبی می شه. اگر خیلی زود این متن را برداشتم بدونید که باز این احمد بهم کلک زده!

اينجا خدا بردستان خير بوسه نور مي زند
سلام داداشي، نماز و روزه ها قبول
اميدوارم اين نامه خيلي زود به دستتان برسد
چند باري گفته بوديد كه با هم مي ريم بيرون. سينما، پارك...
عين برادرهاي بزرگ و كوچيك. ولي انگار سر شما هميشه شلوغ. مامان ميگه هر وقت كه وقتش بشه شما خودتون مييان تا با هم بريم بيرون. ولي تا حالا كه نشد...
داداشي به خدا فقط مي خوام پيشت باشم. مامان كه هميشه خدا سر كار. من هم كه يا بايد برم مدرسه يا توي خونه كار كنم. هميشه دوست داشتم يه خواهر يا برادر داشته باشم. يه برادر بزرگ كه جاي باباي خدا بيامرزم باشه عين اين فيلمها. از باباي خدا بيامرزم يه چيزهايي يادم ولي خيلي با اين عكسي كه روي ديوار فرق داره توي يادم باباي خدابيامرزم اصلا اخم نمي كرد ولي اين عكس همش اخم كرده. شما هم هيچ موقع اخم نمي كنين مثل كسي كه توي ياد من
اون موقع ها كه برامون شبها مواد خوراكي مي اوردين من خواب بودم. مامان مي گفت: يه آقايي قدش بلند سايه اش از خودش خيلي بلند تر اول هر ماه برامون گوشت و مرغ برنج مياره از درس تو مي پرسه سلام بهت مي رسونه...
هميشه مي گفتم موقعي كه مياين من را بيدار كنه كه شما را ببينم ولي مي گفت: من خودم هم درست نديدمش. تازه خيلي وقتها زنگ در را كه مي زنه تا ميام چادر سر كنم برسم دم در، رفته
تا اون روز كه مامان تصادف كرد. محترم خانم همسايه گفت: زنگ مي زنم به آقا سيد كه بياد نترس عزيزم مامان زود خوب مي شه
و من شما را ديدم. همون جوري كه فكر مي كردم. عين باباي خدا بيامرزم مهربان. وقتي اشكهام را با دست پاك كردين حس كردم دستهايي كه موقع خواب تا حالا اشكهام را پاك كرده را شناختم...
وقتي مامان را آورديم خانه زود زود پيشمون ميامدي. راستش را بخواين دوست داشتم مامان دير تر خوب بشه كه شما بياين پيشمون. كه من شما را ببينم . كه جاي مامان من در را باز كنم. باتون دست بدم. و شما قدتون راخم كنيد تا من هم اندازه شما بلند بشم. داداشي اولين باري كه تو حياط براتون انشا خواندم يادتون؟ برام دست زدين. قرار شد براتون يه بار ديگه از روي انشام بنويسم تا يادگاري نگه دارين. يادتون قرار شد با هم يه كتاب بنويسيم؟ چقدر خوشحالم. قرار شد شما كه درستون تموم شد و من هم كه بزرگ شدم خواستم برم دانشگاه با هم نويسنده بشيم مگه نه؟
بعدش تابستان شد مامان هم خوب شد و شما كمتر پيش ما اومدين. تمام روزهاي تابستون منتظر بودم كه با هم بريم بيرون گردش. ولي نشد.
ماه رمضان كه اومد چند روز يه بار موقع افطار زنگ راكه مي زدين من پشت در بودم. مي ديدين چقدر زود در باز مي كردم؟ هر بار ازتون مي خواستم كه براي افطار پيش ما بمونين ولي شما خيلي كار داشتين. به قول مامان شما چندتا امير حسين ديگه هم داشتين كه بايد براشون افطار مي بردين. ديروز خيلي هاشون را ديدم.
همه ما را دعوت كردين ميدان امام. براي افطار. نگفتين قرار خداحافظي كنيد اگر نه من انقدر به ساعتم نگاه نمي كردم. انقدر خوشحال نبودم...
تا حالا چند بار اومده بودم ولي فقط رفته بودم مسجد امام. جاهاي ديگه اش را اصلا نديده بودم. خيلي هاي ديگه هم مثل من بودن. خيلي بد ها كه ما توي اصفهانيم ولي اينجاها را نديديم. بعد مردم از اون سر دنيا ميان اينجا را ببينن.
از عالي قاپو شروع كرديم . شما برامون توضيح مي دادين كه اينجا كجاست كي ساخته شده . چقدر پله داشت ها ولي خيلي قشنگ بود مخصوصا اون بالاش آدم حس مي كرد هم دنيا زير پا هاش نه زير پاي همه دنيا. اونجايي كه مثل بي سيم بود هم خيلي جالب بود. صدا چقدر خوب مي رفت. نمي دونيد امروز توي مدرسه چقدر براي بچه ها توضيح دادم. تازه آقاي عليان گفته يكبار ازتون بخوام با بچه هاي كلاس بريم بازديد. براي درس حرفه وفن علي احمدي ما را برد كارخانه كه باباش كار مي كرد. اونجا همش دلم مي خواست يكبار من هم بچه ها را يك جايي مي بردم كه مال فاميلمون باشه... خدايا دستت درد نكنه
با دوربيني كه برام خريده بودين چقدر احساس بزرگي مي كردم. يعني الان هم مي كنم. پر فيلم راست راستكي كه باهاش عكس بگيرم. شما از خيلي وقت پيش مي دونستيد كه قرار بيايم اينجا كه برام دوربين خريده بودين. همه چيز خيلي خوب بود فقط داداشي مال من تنها نبود. خيلي از بچه ها به شما مي گفتند داداشي. من دوست داشتم هميشه كنار شما باشم ولي پير مردها هميشه پيش شما بودن. شما به همه مي خنديدين. همه شما را دوست داشتن ولي نه به اندازه من.
مسجد شيخ لطف الله چقدر قشنگ بود. دم در كه شروع كردين به توضيح دادن و اون گروه خارجي ها هم هي ازتون عكس گرفتن چقدر خوب بود. تازه براشون انگليسي توضيح دادين. چقدر خوشحال بودن كه شما خارجي هم بلدين. حس مي كردم چقدر به ما حسوديشون مي شه كه شما را داريم.
چقدر قشنگ بود گذشتن از اون راهروهاي تاريك و بعد ديدن جايي كه فكر كنم يكبار توي خواب ديده بودم. اون همه آدم كه اومده بودن توي مسجد زير گنبدي كه تازه فهميدم روي بليط اتوبوس عكسش را ديده بودم و اون طاووسي كه مي گفتين و از همه قشنگ تر نور.
نوري كه به اشكهاي چشمتون مي خورد و به قول آقاي سليميان اونها را جواهر مي كرد.الان هم قرار اين نامه را بدم بهشون كه به دست شما برسونن. بعد نورهايي را كه روي ديوار افتاده بود بهمون نشان دادين. جايي كه روي اسم حضرت علي افتاده بود. اشك شما اينبار جاري شد و ديگه همه اون جواهر قشنگ را ديدن. زنها چادرشون را جلوي صورتشون گرفتن و پيرمردها سرها را پايين انداختند و بچه ها هيچ كاري نكردن. از همه دعا خواستيد مخصوصا از ما كه هيچ كاري نكرده بوديم
شما به ما گفتين اينجا خدا هر روز به اسم حضرت علي بوسه نور مي زنه. نوري كه يكبار ديدم روي صورتتون افتاد تا خدا به پيشاني شما هم بوسه بزنه.
مسجد امام را چند بار با مامان رفته بودم . براي نماز جمعه. ولي اذان كه زير گنبد هفت بار پيچيد را تا حالا نشنيده بودم. چقدر قشنگ بود به قول شما از هفت آسمان صداي اذان مياد
بعد هم افطار. مثل يك عروسي. شلوغ. توي يك رستوران...
داداشي از بعد از ظهر انگار ناراحت بودين. بعد كه گفتين ازبعد ماه رمضان قرار همان خيريه قبلي از ما حمايت كنه و شايد شما نتونيد ديگه به ماها سر بزنيد تازه فهميدم چي شده. تمام اون روز خوب خراب شد. يعني ديگه ما با هم نويسنده نميشيم؟
داداشي ميشه از پيش ما نري؟
امير حسين ياري
نوشته شده توسط محمد حسيني در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 2:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
امسال هر كاري كردم نشد اول ماه رمضان مثل هر سال چيزي بنويسم. انقدر سرم شلوغ بود كه...
اصلا نفهميدم كي ماه رمضان شروع شد. – اينكه قبل ماه رمضان آدم روزه بگيره همين بدي ها را داره – هر سال مي نوشتم امسال هم ماه رمضان مثل هر سال اومد ولي نمي دونم چرا نمي تونم ديگه از اون جمله هاي تكراري استفاده كنم. اگه باز هم از همون متنها مي خواين بخوانيد اصلا كار سختي نيست فقط كافيه يك حركت كوچيك به "اسكرول" موس بدين تا صفحه بياد پايين!!! مي بينيد به اين راحتي يك سال مي گذره. با يك حركت كوچيك انگشت، با يك چشم بهم زدن.
توي متن سال پيش نوشته بودم هر شبي كه آدم قدر خودش را بدانه شب قدر. شبي كه يك سال ديگه هم رفت و دركش نكردم. مشكل اين كه آدم نمي دونه چند تا ماه رمضان ديگه داره!!! فقط مي دونه چندتاش را از دست داده. ماه رمضان هايي كه ديگه بر نمي گرده...
دو سال پيش نوشته بودم خدا برنامه ايي را براي دانلود گذاشته به اسم رمضان! كه با گرفتن و نصب كردن روي قلبهامون مي تونيم خدا را اَد كنيم و با اين برنامه خيلي راحت با خدا چت كنيم. برنامه ايي كه فقط يك ماه اعتبارداره...
سه سال پيش نوشته بودم...
با اينكه دقيقا نمي دونم امسال مي خوام چي بنويسم ولي به اين فكر مي كنم كه رمضان مهماني كه همه بهش دعوت شديم. مهماني كه فقير و غني نداره. همه بايد براي رفتن بهش سر و دست بشكونيم. ما خيلي راحت به مهماني دعوت شديم كه بالاترين لذت ها را براي روحمون آماده كردن. مهماني كه مثل يك كلاس آموزشي هم هست. از صبح ياد مي گيريم به كسي كه اكثر روزهاي سال گفتيم آره بگيم نه. به نفسي كه انقدر بهش عادت كرديم كه خيلي وقتها فكر مي كنيم خودمون. و بعد در هنگام تاريك شدن روز خوان نعمت را پهن مي كنند خواني به وسعت عرش و ما به اندازه ناچيز خودمون ازش بهره مي گيريم. انقدر كم كه خودشون برامون ذخيره مي كنن.
...
هميشه فكر مي كردم كسايي كه با شنيدن نداي دعوت مهماني بهش اهميت نمي دن و كلاس مي گذارن و به مهماني نمي رن چقدر زيان كارن. كسايي كه حتي حاضر نمي شن برن و ببينن توي اين مهماني چه خبر!!! ولي امسال تازه فهميدم كسايي هستن كه حتي از گروه قبلي زيانكارترن. كسايي كه خيال مي كنن به مهماني رفتن. كسايي كه در توهم ماه رمضان زندگي مي كنن. كسايي كه فكر مي كنن رمضان يعني نخوردن! و فقط نمي خورن. كسايي كه هنگام مرگ دل به چيزي خوش كردن كه وجود نداره و تازه گاهي اوقات غرور هيچ چيزرا هم مي گيرن...
اين گروه خيلي هم آدم هاي عجيبي نيستن. من الان هاله اي از تصوير يكيشون را توي مانيتور مي بينم!!!!
به همين راحتي
خدايا من محمد الان بيست و دو تا و نيم ماه رمضان ندارم. حتي نمي دونم نصفه پيش رو هم مي تونم تجربه كنم يا نه چه برسه به سال بعد. خدايا كمكم كن چون شنيدم اگه كسي باشه كه ماه رمضان تمام شه و بخشيده نشه بدبخت ترين انسان هاست!!!
كمكم كن.
نوشته شده توسط محمد حسيني در جمعه ششم مهر 1386 ساعت 11:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرين نهار توي مدينه هم مثل هميشه با سر و صدا همراه بود. بعد از خداحافظي صبح از بقيع. چند دقيقه پيش از پيامبر هم خداحافظي كردم. حال عجيبي داشتم. مثل كسي بودم كه داره از معشوقش جدا مي شه. و مي دونه كه ديگه به اين زودي معشوقش را نمي بينه. كسي كه براي آخرين بار به صورت معشوقش خيره مي شه و از چشمهاش مي خونه كه دوستش داره چشمهايي كه چيزي غير از خوش را توش نمي بينه و اميدوار ميشه كه اگر هم به ظاهر توي اون چشمهاي قشنگ نباشه پشت اون چشمها و توي فكر معشوقش هست. شايد مثال خوبي نزده باشم ولي نمي تونم با حالي بهتر از اين، اون لحظات را توصيف كنم. لحظاتي كه فكر بهش سخت تر از تجربه كردنش و نوشتن از همه سخت تر. سخت بود. انقدر سخت كه مي خواستم ننويسم ولي...
صيقلي بودن سنگها به پاهام كمك مي كرد كه راحت روي زمين كشيده بشه. اون سنگهاي سفيد كه توي آفتاب مستقيم روز يكپارچه نور شده بود نمي گذاشت سرم را از خجالت روي زمين بندازم اشكها صورتم را خنك مي كرد و زير لب مي خوندم الوداع الوداع الوداع...
هر چند دقيقه بر مي گشتم و گنبدي را مي ديم كه بارها به بچه ها قبل سفر گفته بودم تا نبينم باور نمي كنم اومدم مدينه و حالا دارم از مدينه ميرم. پيامبر تنها است... وقتي اين جمله رو گفتم ديگه طاقت ايستادن نداشتم. روي زمين افتادم و زار زدم. اينجا كسي تنهاست كه شهر را به نامش مدينه النبي مي خوانن. كسي كه بين طاق ها و ستونهاي رومي جا داده شده. و به ظاهر در كنار كساني كه سالها بر خلاف او كوشيدند به اسلام ضربه بزنن. اينجا پيامبر تنها است...
به سختي خودم را از روي زمين جدا كردم. پاهام هنوز هم روي زمين كشيده مي شد. بچه ها كه كنارم حركت مي كردن وضعشون بهتر از من نبود. هر چند دقيقه يك بار همه مي ايستاديم و باز به اون مناره هاي بلند و اون گنبد نگاه مي كرديم. از در حرم كه بيرون اومدم خودم را باز توي دنيا ديدم. كنار ساختمانهاي سر به فلك كشيده، مغازههاي شيك با چراغهايي كه مدام چشمك مي زد ، ماشين هاي آخرين سيستم و مردمي كه با خيال راحت دارن غذا مي خورن راه مي رن مي خندن و خريد مي كنن. مردمي كه خيالشون راحت كه اينجان كنار پيامبر تنها. كنار بقيع. به مسافراي ايراني هم كه نگاه مي كردم ترس از رفتن نداشتن به نظر تازه رسيده بودن و فكر نمي كردن تا چشم به هم بگذارن بايد برن. سرشون به خريد بند بود و با خيال راحت به ويترين مغازه ها خيره مونده بودن. ساعتم را نگاه كردم فقط 2 ساعت و 55 دقيقه تا حركت وقت داشتم. و من بر خلاف اونها به ساعتم خيره شدم كه چه زود با عقربه هاش بازي مي كنه. يادم به دنيا افتاد. داشتم با خودم فكر مي كردم كسايي كه الان ديگه اون طرف خيابونن و هنوز به ويترين مغازه خيره شدن چه غافلن و مطمئنن الان كسايي هستن كه يه مقدار اون طرف تر دارن در باره من همين فكر و مي كنن. اونها با خودشون مي گن ببين چقدر راحت روي زمين قدم بر مي داره انگار كه صد سال ديگه زنده است انگار نبايد از دنيا بره. انگار نمي دونه دستش خاليه. آره انسان فراموش كار. عادت مي كنه به شرايطش و بعد يك دفعه مي بينه عمر رفته و اون هم بايد بره. مطمئنم همين مسافرها كه الان باخيال راحت دارن خريد مي كنن روز آخر تازه مي فهمن چه ثانيه هاي با ارزشي را از دست دادن ولي افسوس كه ديگه نمي شه كاري كرد. به هتل كه رسيدم مثل هميشه غذا آماده بود وآخرين نهار توي مدينه هم مثل هميشه با سر و صدا همراه بود...
نوشته شده توسط محمد حسيني در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 0:52 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بعد نماز صبح وقت زيارت بقيع بود. مدام يادم به برنامه مي افتاد. كلمه زيارت خداحافظي! واقعا دل كندن از بقيع سخت. نمي دونم ميتونم از آخرين زيارت بقيع بگم يا نه. يا اصلا بايد بگم يا نه!! اصلا ميتونم بنويسم؟!! الان اون حال فقط يك روياي شيرين به نظر مي ياد.
بقيع اون روز غمگين تر و محزون تراز هميشه به نظر مي امد. جزيره ايي كه از دنيا جدا بود. يك دنياي كوچيك بود توي دنياي بزرگ ما. دنيايي كه كوچيكيش به عظمت خلقت بود. پر مفهوم. بقيع دنيايي كه تا نبيني بي اختيار گريه كردن را درك نمي كني. مظلوميت را نمي فهمي. خدايا كمكم كن. اشك توي چشمهام اماس كرده بود. بغضم سنگين بود و خيال شكستن نداشت. گريه خجالت مي كشيد خودش را نشون بده. حال عجيبي داشتم باري به اندازه سنگيني تمام غمهاي عالم روي سينه ام نشسته بود و من سخت نفس مي كشيدم. سختي كه دوست داشتم و بهم اميدواري مي داد كه از طرف خدا بخشيده شدم و وقت رفتن.توي اون حال عجيب كه نفسهام به شماره افتاده بود و بدنم در عرق سر پيچيده شده بود يك دور تمام زندگيم از جلوي چشمهام رد شد بدون ذره اي كم يا زياد شدن. انگار قيامت شده بود. سايه هايي مبهم از اطرافيان را مي ديدم كه دارن حركت مي كنن. انگار از زمين كنده شده بودم. هرچقدر چشمهام را مي بستم بيشتر مي ديدم. بيشتر و بهتر!!! ولي انگار باز برگشتم. اين حس را يه بار ديگه هم تجربه كرده بودم. خيلي وقت پيش. وقتي كه از ارتفاع سقوط كردم. حدود 4 سالگي. جدا شدن روحم از بدن. حسي كه انقدر خوابش را ديدم كه بهش عادت كردم. روحي كه بالاست و از اون بالا داره به جسمي كه سالها توش زنداني بوده نگاه مي كنه. مثل نگاه يك صيد به قفس. ولي باز به اون بر مي گرده!!!! خوابي كه بارها ديدمش و خودم را براي مرحله مرگ آماده كردم ولي اين بار فرق مي كرد من در كنار بقيع بودم. روح باز به بدنم برگشت و من حتي اشهدم را هم نخوندم.
بدن ضعيف من ناچار به تحمل. خدا كنه اين سختي ها از عذاب اون دنيام كم كنه. نمي دونم چند دقيقه بود كه از پشت اون پنجره هاي فلزي به بقيع ذل زده بودم. نمي خواستم چشمم را از بقيع جدا كنم. مي خواستم انقدر به بقيع نگاه كنم كه هر بار هر جاي دنيا چشمم رو مي بندم بقيع را ببينم. مخصوصا موقع مرگ. چون معلوم نيست كجا از دنيا برم. با اين تصميم هايي هم كه هر روز مي گيرم و يه جاي جديد براي زندگي انتخاب مي كنم مي ترسم. يك لحظه فكر اينكه ديگه از فردا بقيع را نمي بينم توي وجودم پيچيد. موهاي بدنم يك به يك سيخ مي شدند سرماي عجيبي تمام تنم را محاصره كرد لرزيدم از ترس يا سرما نمي دونم. اولين قطره را كه روي گونه هام حس كردم آروم شدم بالاخره بغضم شكست.
ديگه بي اختيار اشك مي ريختم . با اينكه گريه مي كردم هنوز بغض روي سينه ام سنگيني مي كرد و عجيب اينكه هر لحظه بيشتر مي شد. تازه فهميدم از روزي كه به مدينه اومده بودم مدام اين بغض سنگين تر مي شه. و تا حالا هيچ راهي را براي مقابله با هاش پيدا نكردم. شايد اصلا نمي خواستم با هاش مقابله كنم. شايد دوستش داشتم. يك سنگيني شيرين و البته سخت. يك لحظه كسي هلم داد و من مجبور به حركت شدم. اينجا بدن از تو فرمان نمي گيره فكر كنم اين جمله را يه جاي ديگه هم نوشته بودم باور كنيد همينطور.
دور بقيع مي چرخيدم و چهار بهشت غريب را از هر جهت مي ديدم. دوست داشتم به هر شكلي كه شده بقيع را توي دلم زنده نگه دارم. دوست داشتم يه بقيع كوچيك توي دلم مي ساختم. خودم را به سختي از ميله هاي بقيع جدا كردم پشت سرم بچه ها مشغول خواندن زيارت جامعه كبيره بودن. امروز چه گستاخانه دعا را بلند فرياد مي زنن. انگار توصيه حاج آقا كشكولي روي بچه ها هيچ اثري نداشته. حاج آقا خودش هم داشت بلند بلند گريه مي كرد. ديگه آب از سرمون گذشته بود. ديروز كه سر قبر ام البنين سينه زني كرديم براي اونها كه از اين بدتر وجود نداره. حالا فقط يه ذره صداي بچه ها بلند!! نمي تونستم زيارت بخونم. اصلا نمي تونستم حرف بزنم. فقط مي خواستم سانت به سانت بقيع را حفظ كنم. توي دلم.
از آخر نرده ها شروع كردم به نگاه كردن. تقريبا هر نيم متر مي ايستادم و نگاه مي كردم. از بعضي جاها 4 قبر مقدس درست پيدا نبود و اين من را به اين فكر مي انداخت كه تا يك ساعت ديگه هيچ چيز از بقيع پيدا نيست. تازه فهميدم به جاي اينكه بقيع را توي دلم حفظ كنم بهتر دلم را توي بقيع بگذارم. واقعا چقدر خنگم كه تا حالا نفهميدم. آره اينجا بايد دلها را گذاشت و گذشت. اينجا بايد وجودت را به وديعه بگذاري تا باز هم هر صبح بتوني برگردي و دست روي سينه ات بگذاري و سلام كني. پشت زنجيرهايي كه راه را مي بستن رسيدم از اينجا خيلي راحت مي شد اون بهشت را ديد. دلم پر زد. دوست داشتم هر جوري شده از روي زنجير بگذرم برم اون طرف ولي فكر كردن بهش هم ضربان قلبم را زياد مي كرد. اينبار تحمل درد قلب برام غير ممكن بود. مجبور بودم دلم را از روي زنجير رد كنم و يه جايي اون نزديكها به وديعه بگذارم. خدايا خودت قبول كن.
نوشته شده توسط محمد حسيني در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 2:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

بعد از 2 سال خيلي سخت بنويسي مخصوصا اگه هم، هر بار تصميمت درباره نوشتن عوض بشه. الان هم كه باز دارم مي نويسم نمي دونم كي و كجا تصميم به نوشتن دوباره گرفتم!! تا حالاخاطرات روز اول مدينه را نوشتم و اگه خدا بخواهد تنها روز آخر مدينه و اول مكه را مي نويسم. به اميد اينكه خداوند باز قسمتم كنه...
سه شنبه 4 مرداد
امروز از اولين ساعتهاش براي من شروع شد دقيقا از ساعت صفر. كاش امروز طولاني ترين روز دنيا بشه. بگذره ولي خيلي دير. امروز روزي كه بايد از بهشت خداحافظي كنم و به طرف جايي برم كه هنوز هم باورش سخت. به نزديكيه دوست. كسي كه نزديك تر از رگ گردن. و مكه جايي كه احساس مي كنم اگه برم اين موضوع را بهتر درك مي كنم. ولي از طرف ديگه خداحافظي از مدينه هم خيلي سخت. راستش فكر كردن بهش هم بدنم را مي لرزونه. ولي بايد رفت.
ساعت 1 بود كه با امير آقا به طرف حرم راه افتاديم. يك هدف و شايد حس مشترك هردومون را به سمت قبر پيامبر مي كشوند. حسي كه ذره اي از تمام حس هاي دنيا را داشت. غم، شادي، ترس، اميد، عشق، تنفر...
شايد كنار اومدن با اين حسها اولين مرحله خداحافظي باشه. خدايا كمكم كن چقدر سخت.
به طرف بين الحرمين مدينه رفتيم. به طرف كوچه هاي خراب شده بني هاشم. جايي كه تا چند سال پيش اگه خوب به زمين خيره مي شدي مي شد جاي پاي ائمه را ديد. و الان هرچه بيشتر نگاه مي كني خودت را مي بيني. سنگهايي سفيد، زيبا و تميز دور تا دور حرم را گرفته سنگهايي كه اگه از اون بالا - بقيع- بهشون نگاه كني سفيد تر هم به نظر مياد. ولي در واقع سياه بود ديروز ديدم. البته شايد هم به خاطر باطن خودم بود. چون سنگها انقدر صيقلي بود كه آدم فقط خودش را مي ديد. با اينكه به زمين خيره شده بودم و راه مي رفتم فكرم همه جا بود از همه بيشتر به ديروز فكر مي كردم. هنوز هم باورش سخته. توي اون طوفان شن...
چند بار توي دلم وجعلنا خوندم چون ديشب نگذاشته بودن بچه ها شب كنار حرم بمونن. واگه امشب باز بيان ... اونم شب آخر. چطور بايد بهشون بفهمونم كه ما ديگه داريم از اين دنيا مي ريم و شايد ديگه بر نگرديم. يعني واقعا ديگه اينجا را نمي بينم!!؟؟؟ بهشت... رفتن تلخ تر از هميشه به نظر مي رسيد. تلخي كه بوي مرگ ميداد. شايد تازه بفهمم مرگ چقدر سخت. چيزي كه تا چند ثانيه پيش ازش ترسي نداشتم. و هر ثانيه بزرگترين آرزوم را از خدا مرگ خواستم. مرگي كه بعد از آمرزش باشه. بزرگترين آرزوي زندگي من اين كه به محض اينكه كاراي خوبم بيشتر از بدم شد خدا نعمت مرگش را بهم اعطا كنه. و هنوز اين اتفاق نيافتاده. اتفاقي كه اميدوار بودم مكه بيافته ولي...
من هنوز هم دارم مي نويسم
پيشم دعاي ابوحمزه بود وامير آقا هم يه مفاتيح بزرگ داشت. ولي اصلا حس دعا خواندن نداشتيم اين را مي شد از نحوه دست گرفتن كتاب دعا حدس زد! فكر كنم دوتايي به يه چيز فكر مي كرديم. به امير آقا كه نگاه كردم ديدم مثل من سرش را انداخته پايين و به صورتي نگاه مي كنه كه يك عمر همه جا دنبالش و الان ظاهر شده. صورتي كه براي من يك خواب وحشتناك بود. اشكها مدام از روي گونه هامون روي اون سنگهاي سفيد مي ريخت تا شايد تميز كنه اون صورت هاي دنيايي را.
شروع به حرف زدن كرديم.
- امير آقا چقدر اينجا مظلوم!!!!
همين جمله كافي بود تا بغض امير آقا را منفجر كنه. از صدا بلند گريه امير آقا من هم گريم گرفت. از مظلوميت گفتيم و از اينكه پيامبر مظلوم تر از ائمه بقيع. برام خيلي عجيب بود كه امير آقا هم باهام هم نظر بود. و چه دلايلي كه براي هم نگفتيم و براي هر كدامش اشك ريختيم. نمي دونم چطور از بين الحرمين مدينه دلهامون به بين الحرمين كربلا كشيده شد. امير آقا چقدر قشنگ اونجا را توصيف مي كرد. توصيفي كه توي اون مرواريدهاي زيباي روي گونه هاش مي شد ديد. از ابولفضل گفتيم و از ادب آقا. و اين باروقتي امير آقا گفت : - چقدر اينجا بوي عباس را ميده بغض من تركيد. و بعد خود به خود حرفمون به آخرزمان كشيده شد. خود آقا گفتن هرجا روضه عموم عباس خونده بشه من هم اونجام...
كسي كه به خاطرش گوشه به گوشه مسجد النبي را توي اين هفته گشتم. تا اينكه ديروز تويه اون طوفان شن فقط گوشه اي از حضورش را درك كردم و نتونستم تحمل كنم. وقتي توي اون طوفان شن كه يكدفعه بعد از زيارت بقيع، مسجد النبي را محاصره كرد حس كردم هاله اي از نور مي بينم ديگه هيچ چيزي به خاطر ندارم. وقتي به هوش اومدم كنار يه ستون چمباته زده بودم و اشك بي اختيار از چشمهام جاري بود...
خوشحال بودم. يه خوشحالي از اعماق روح و جسمم. خوشحالي كه اگه تجربش كرده باشين مي فهمين كه چي مي گم.
...امير آقا هنوز داشت از حضرت مي گفت از سرداب – كه الان ديگه خراب شده- كه انگار اونجا حضور يار را درك كرده بود. و چطور اشكهاش اين را نشون ميداد. حرفهاي امير آقا كه تموم شد پنج دقيقه اي بدون اينكه حرفي بزنيم سرها را در محضر پيامبر پايين انداختيم و سعي كرديم مانند علي كه از غم فاطمه بي صدا زار مي زد گريه كنيم. چقدر سخت بود. چشمهام را بستم و شبي را تصور كردم كه علي يه جايي خيلي نزديك به اينجا داره امانت رسول خدا را ...
- الان هم اشك مانع از نوشتن مي شه –
- سيد پاشو ديگه الان كه در را باز كنن!
صداي امير آقا من را به دنيا برگرداند. نزديك اذان صبح شده بود. قبل از اينكه درهاي حرم باز بشه چند تايي عكس انداختيم و باز من را به ياد عكاسي و معماري انداخت.
درها كه باز شد خيلي زود از در جبرئيل وارد شدم و خودم را توي صفه جا دادم. جايي كه براي جدايي مردم از در خانه زهرا، باز قرآن گذاشتن و آدم را بي اختيار به ياد جنگ صفين مي اندازه اينجا هم براي جدا كردن مردم از ولايت قرآن بالاي نيزه بردن. اسلام انقدر بزرگ وقوي كه با هيچ چيز غير از خودش نمي تونن بهش ضربه بزنن.
اونجا به سختي چند ركعت نماز حاجت خوندم و حاجات خودم و تمام كسايي كه التماس دعا داشتن را مدنظر گرفتم. براي همه دعا كردم. خيلي ها را به اسم و خيلي هم گروهي.
نوشته شده توسط محمد حسيني در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 9:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
امشب نمی خوام کمیل بخونم...
مگه دیگه فایده ای هم داره که داد بزنم یا نور یا قدوس...
خدایا پناه خواستم ازت از گناهانی که نمی گذارن دعایم بالا بیاید
هزار بار
به اندازه تمام شب های جمعه عمرم اما
چه فایده که دیگر دعایم بالا نمی رود
خدایا خودت شاهدی گفتم هیچ پناهی از گناهانم ندارم
به غیر از تو
ظلمت نفسی...
شمردم که بی نهایت سرپیچی کردم و هزار کار دیگه کردم
ولی تو را به عزتت قسم دادم ازم دعا را نگیر
الهی و ربی من لی غیرک
یا الهی
کسی که عادت کرده ام هر ثانیه به نام نیازم بخوانمش
یا رب ارحم ضعف بدنی
یا سیدی
دعا!!!!
بهشت ارزانی مومنان و کسانی که در قران صفات خوبشون را شمردی
یا کریم و یا رب...
می خوامش...
اگه این جمعه نیاید
اصلا چرا فقط جمعه ها
من حقیرم
مسکینم
بدبختم
ضعیفم
چرا گریه نکنم. مگه دیدمش که گریه نکنم...
چگونه ببینم که هست و نبینمش
تو را خدا فردا دیگه بیاد
هفته پیش محسن زده بود :
تو را به شکل دگر دوست دارمت ای مرد
نه اینکه آمدنت لنگ صد نفر باشد
نه اینکه لنگ دعا ها و گریه ها باشی
و انتظار تو اینقدر بی خطر باشد
...
راستش تازه این چند وقته فهمیدم انتظار یعنی چی. چیزی که سالها فکر میکردم بلدم ولی هیچ چیزی ازش نمی دونستم. و حتی انقدر به اون انتظار اشتباه عادت کرده بودم که نتونستم وقتی که نیاز به درست منتظر بودن داشتم ترکش کنم...
مثل همیشه کار را سپردم به تقدیر و دعا و گریه و ...
بدون اینکه کار مثبتی بکنم. عادت کرده بودم به اینکه خودم را خیلی موثر ندونم! و هر بار با جمله از دستم کاری بر نمیاد خودم را راحت کردم. حالا که خوب فکر می کنم میبینم چقدر شبیه برخوردی که با انتظار آقا می کردم و چه برخورد زشتی...
اس ام اس... چیزی که من را از حرف زدن راحت می کرد
قرار یک زمان مشخص... چیزی که باعث می شد تو همون زمان فقط خودم را پایبند به انتظار بدونم. چه فرقی می کنه پنجشنبه باشه یا جمعه...
دعا و گریه... کاری که من را رها می کرد از عذاب وجدان
رهایی که در واقع زندانی محض بود در پیله خود.
شاید دلیل این همه سختی این بود که بفهمم با این انتظار به هیچ جا نمی رسم. و جمله ای که شاید اگه خیلی شانس می آوردم و تو مدت زندگیم آقا ظهور می کردن و بهم می گفتن زود تر شنیدم
" تو برای رسیدن به من هیچ کاری نکردی... "
و من تازه فهمیدم چقدر عقبم
برای همه چیز معذرت می خوام مخصوصا برای انتظارت
نوشته شده توسط محمد حسيني در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 7:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
آن هنگام كه به مادرت وحي نموديم * وحي كرديم كه كودك خود را در صندوقي گذار و به دريا افكن امواج دريا كودك را به ساحل رسانيد تا دشمن من و او از دريا طفل را بر گرفت و من از لطف خود از تو بر دلها محبت افكندم تا پرورشت به نظر ما انجام گيرد* آنگاه خواهرت در جستجوي تو بود تا تو را يافت و گفت مي خواهيد يكي را كه شير و تربيت اين طفل را تكفل كند به شما معرفي كنم و ما تو را به مادرت برگردانديم تا به ديدار تو ديده اش روشن گرديد ...
نمي تونم بنويسم چقدر ناراحتم. توي روز تولد مولا...
خبر وحشتناكيه خبري كه هنوز هم نتونستم باورش كنم. كاش همه چيز خواب باشه
مدام بر مي گردم به قبل از امتحان مقاومت مصالح با حسين اومديم در خونتون و تو مثل هميشه گرم و پر انرژي ...
كتاب مقاومتت هنوز پيشم اولش امضا كردي محمد مهدي دادخواه
امروز بهم گفتن تو يك هفته است گم شدي توي كوه و هيچ اثري ازت نيست
باورم نميشه
از صبح هر جا مي تونستم زنگ زدم و كمك خواستم به همه و تازه فهميدم از دست هيچ كس جز خدا كاري بر نمي ياد با هليكوپتر هم نتونستن پيدات كنن
مهدي هنوز هم باورم نميشه. الان كجايي!!!!!!
خدايا خودت ميدوني ذره اي از كارهاي خيري كه فقط مامور شدم به انجامش را از طرف خودم نمي بينم خدايا خودت مي دوني كه هميشه به همه گفتم من هيچ كاره ام. خدا خودت مي دوني كه از ته ته وجودم به اين اعتقاد دارم كه همه چيز به دست تو و ما هيچ چيزي نيستيم
خدايا ديگه ثابت كردن نداره. بخودت قسم نداره. الان براي مهدي ما هيچ كسي نمي تونه كاري بكنه غير از تو. به گريه هاي شبانه علي مهدي را به خانوادش برگردون همون جوري كه موسي را به مادرش برگردوندي و چشمانش را روشن كردي چشمان مامان مهدي را هم روشن كن
نوشته شده توسط محمد حسيني در شنبه ششم مرداد 1386 ساعت 10:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

عمریست که از حضور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر است تا که ما برگردیم
ماییم که در غیبت کبری ماندیم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY